برای مدتی نخواهم بود. شاید برای چند هفته، شاید هم به یک ماه بکشد. متأسفم که این را می گویم اما زندگی مجازی ام دارد کم کم به زندگی واقعی ام می چربد. تعارف که نداریم، عادت کرده ام به این مجازستان. اگر یک روز حالا به هر دلیلی دسترسی به اینترنت نداشته باشم دیوانه می شوم. عادت کرده ام که یک بار صبح و یک بار شب مطالب گودر را به صفر برسانم، ساعات زیادی از وقتم دارد ـ نمی توانم خودم را راضی کنم که از کلمه ی تلف شدن استفاده کنم ـ همینطوری برای خودش می گذرد.
من درد معاشرت ندارم. واقعاً اگر درد معاشرت ندارم پس چرا دارد مخارج اینترنت و موبایل و تمام وسایل ارتباطی ام سر به فلک می زند؟ اگر خیلی هم که بخواهم منصف باشم به ازای هر ده بار باز کردن گودر و وبلاگ فقط یکبار مطلب علمی دانلود کرده ام، زمان خیلی کم تری را نسبت به قبل به خودم، زندگی ام، وضعم، سلامتی ام و ... اختصاص می دهم و این یعنی من نسبت به وضعیت قبلی ام به شدت افت کرده ام.
حالا هر چقدر هم که در محیط اطراف آدم موفقی شناخته شوم اما خانواده ام این افت را بهتر درک کرده اند و دائماً هم دارند گوشزد می کنند که حواسم باشد. من معمولاً وقتی کم می آورم به دوست داشتنی ترین داشته هایم حمله ور می شوم و قلع و قمعشان می کنم. آن از موسیقی این هم از گودر و وبلاگ و فیس بوک و الخ. به کتاب هایم هم رحم نکرده ام این بار ! باید زمان بگذرد، باید از این اعتیاد کم کنم. اصلاً باید دست از چیزهایی که بهشان عادت کرده ام بردارم.
باید بیشتر به سواد علمی ام اضافه کنم. تازگی ها زیاد پیش آمده که کم آورده باشم و این در نوع خودش برای من خوشایند نیست.
من به یک زنگ تفریح طولانی برای ریکاوری کردن خودم احتیاج دارم کلاً.
حالا نه اینکه لزوماً بد باشد، اما گاهی از بس برای کار دیگران وسواس به خرج می دهی که خب اگر فیلان باشد بهتر است و نه اگر بیسار باشد دیگر حرف ندارد و از این دست سوالات بنیادینی که رسماً کلی وقت و انرژی از آدم می گیرد ـ البته همین که طرف از کارت راضی باشد همه ی خستگی ات را رفع می کند ـ اما این نکته سنجی و وسواس باعث می شود آدمها یک جور دیگری رویت حساب باز کنند. مثلاً طرف هنوز دنبال وام برای کارش نرفته آمده دارد ازت قول همکاری می گیرد! (خب خداییش مسخره نیست؟)، الآن چرا دارم این را می نویسم؟ می خواهم بگویم نکنید آقا جان! وسواس روی همه ی کارها نداشته باشید، یک کاری نکنید که عاقبت مثل سپیدار که چه عرض کنم، مثل چی تو گل گیر کنید.
از دست خودم عصبانی ام، بی تعارف. توی این هاگیر و واگیر امتحانات هرکس از یک طرف گیر داده که سپیدار من روی این پروژه روی همکاری تو حساب کردم! سپیدار فلان پروژه دست تو را می بوسد! (یعنی وضعیت مزخرف به تمام معنایی ست.) اما از همه مسخره تر این است که یکشنبه باید بروم برای یک مصاحبه! حالا طرف کی هست؟ یک آقای سر دبیری است که دنبال نویسنده ی طنز می گردد، بعد واقعاً نمی دانم چرا من را بهش معرفی کرده اند! (خجالت نکشید راحت متعجب شوید، اصلاً خودم هم هنوز متعجبم!)، آقای معرف گفته این آقای سر دبیر آدمی است که موبایل با خودش این ور و آنور نمی برد، آدم خوب و متشخصی هم هست. ( خب راستش من بیشتر حدس می زنم از این آدم هایی که می گویند "فقط یه کتاب بدین دستِ من و زود از جلوی چشمم دور بشین" باشد.)، خدا به خیر کند. می دانم که نویسندگی کار من نیست، من بیشتر خواننده ی خوبی هستم تا نویسنده. معرفی من کار صد در صد اشتباهی بوده، اما بدون مشورت با من وقت مصاحبه گرفته اند! ( یعنی واقعاً چی راجع به من فکر می کنن ملت؟)
آقایی که پروژه ی برنامه نویسی داده به من، هر روز کلی آیتم به توقعاتش اضافه می کند که آی برنامه فیلان باشد و بیسار باشد و اینها، یعنی رسماً مهلت نمی دهد آدم حداقل یک طرح اولیه ای را در ذهنش جمع و جور کند، این جور آدمی است.
آقای دیگر یک وب سایت می خواهد. دلم خوش بود که با بازی رنگ ها و طرح های گرافیکی و فلش و اینها روحم تازه می شود و خستگی کار گرفته می شود اما دیروز فهمیدم زهی خیال باطل. طرف می خواهد من را بنشاند کنار یک برنامه نویس حرفه ای و آن طرف هم یک وب سایت می خواهد بدون طرح گرافیکی! اما تا دلتان بخواهد عجیب و غریب ... به قول خودش "اسکلت بندی برام مهمه فقط" ! تعارف که نداریم طرف کارش خیلی درست تر از من نوعی است، جالب اینکه بدون تحصیلات دانشگاهی رسماً علم و سوادش آدم را لال می کند. فکر می کنم بهترین همکاری را با این آقای برنامه نویس داشته باشم! دیروز وقتی داشت از خواسته هایش از وب سایت حرف می زد گفت: "شما به خرج من هر کتابی رو که برای این کار احتیاج به مطالعه اش داری بخر." یعنی من که با این حرفش زنده شدم واقعاً.
این امتحانات جهنمی که تمام شود، می مانم با این شلوغی عجیب و غریب کارها. خدای من! امتحان اسفند ماه ...
پی نوشت: از شر این مشغله های فکری پناه می برم به کتاب که فردا امتحان دارم در حد ماوراء!!!
+ راستش بطور قطعی نمی شه گفت تأثیر مثبتی داشته یا منفی، در واقع بعد از هر دوره ی درمان 6 هفته ای (برای هرکس این دوره ها متفاوته) باید آزمایش خون و پاتولوژی داد. نتیجه ی اون آزمایش مشخص می کنه که روند درمان چطور پیش رفته، مثلاً برای پدر من یکبار نتیجه خیلی رضایت بخش بود و دفعه ی دوم به خاطر مصرف دارو به شدت دچار کم خونی شده بود. داروها تو هر دوره ی درمان تغییر پیدا می کنه تا مناسب ترین دارو با بهترین تأثیر روی بدن پیدا بشه! (البته من اینطور فکر می کنم.) روند درمان باید ادامه پیدا کنه تا همه چیز مشخص بشه. مثلاً چند هفته ی قبل یک آقای پیری که یک سال تحت درمان بود؛ دکتر تشخیص داد که خوب شده و دیگه به درمان احتیاج نداره، البته بعد از اعلام این نتیجه بیمار باید ماهی یکبار آزمایش بده تا سرطان تحت کنترل باشه و دوباره از نو متاستاز نده به کل بدن.
دو هفته ی قبل هم یک پسر خیلی جوون که شاید به زور 23 سالش می شد دوره ی درمانش تموم شد و خوشبختانه حالش هم خوب شد. (البته به خاطر بنیه ی قوی جوون تر ها داروهای خیلی قوی بهشون می زنن و ریزش موها هم دقیقاً به خاطر همین موضوعه! که در مورد سالخورده ها این داروها تزریق نمی شه.)
من به شخصه خیلی ها رو دیدم که بهبودی کامل پیدا کردن و امیدوارم پدر خودم هم هرچه زودتر خوب بشه.
+ در ضمن طرح این سوال اصلاً فضولی به نظر نمی یاد. شاید اگر من هم قبلاً اطلاعات کمی راجع به سرطان داشتم اینقدر از شنیدن اسمش شوکه نمی شدم و امیدم رو از دست نمی دادم و البته امیدوارم این سوال فقط یک کنجکاوی ساده بوده باشه و اتفاقی برای کسی نیفتاده باشه! به هر حال امیدوارم جواب کاملی داده باشم.
+ یعنی می شد که جمهوری دومینیکن بالاخره یک کشور عادی بشود، مملکتی با مطبوعات آزاد، حکومت منتخب مردم، و دستگاه عدالتی که واقعاً لایق این اسم باشد؟ آنتونیو آهی کشید، برای رسیدن به این آرزو کلی جان کنده بود و هنوز نمی توانست به خودش امید بدهد. در واقع او تنها کسی بود که از همه ی اسم ها و از ته و توی توطئه خبر داشت، درست مثل کف دست خودش. گاهی اوقات وقتی بگومگوهای پر تب و تاب پشت سر هم تکرار می شد و هرچه ساخته بودند فرو می ریخت و ناچار می شدند دوباره کار را از صفر شروع کنند، آنتونیو خودش را مثل عنکبوتی می دید که وسط تارهایی که خودش تنیده گیر افتاده و کلی آدم دیگر را هم که از یکدیگر خبر نداشتند در این تارها گرفتار کرده. او تنها کسی بود که همه شان را می شناخت. فقط او بود که از میزان درگیری تک تک شان خبر داشت. و این آدم ها تعدادشان بسیار زیاد بود. حالا او هم یادش نمی آمد چند نفر بودند. واقعاً معجزه بود که با وضعی که این مملکت داشت و با خلق و خویی که دومینیکنی ها داشتند، هنوز چیزی لو نرفته بود و نقشه شان به هم نخورده بود. شاید، همانطور که سالوادور معتقد بود، خدا با آنها بود.
+ «جرم و جنایت بود، پدر.» اورانیا به چشم های مرد مفلوج نگاه می کند، و مرد به مژه زدن می افتد. «شاید دزدهایی که خانه ی مردم را می زنند، یا لات و لوت هایی که توی خیابان کیف و ساعت و گردنبند مردم را می قاپند، این قدر زیاد نبودند. اما مردم کشته می شدند، شکنجه می شدند، کتک می خوردند، مردم گم و گور می شدند. حتی نزدیک ترین آدم ها به رژیم. مثلاً پسرش، آن رامفیس خوش قیافه، چه کثافت کاری ها که نکرد. تو از فکر این که من نظرش را جلب کنم چه جور به لرزه می افتادی.»
+ دوباره گفت « من همیشه به روشنفکرها و نویسنده ها بدبین بوده ام. اگر به لیاقت باشد، ارتش مقام اول را دارد. ارتشی ها کار خودشان را می کنند، اهل زد و بند نیستند، وقتشان را تلف نمی کنند. بعد کشاورزها هستند. اگر می خواهی مردم شریف و زحمت کش و سالم این مملکت را ببینی باید سری به کلبه ها و مزارع نیشکر بزنی. بعد از اینها، بوروکرات ها و کارفرماها و بازرگانان. نویسندگان و روشنفکران آخر از همه هستند. حتی پائین تر از کشیش ها. شما، دکتر بالاگر، استثنا هستید. اما بقیه آنها! یک گله سگ.
اینها از همه بیشتر گیرشان آمده، آن وقت بدترین ضربه ها را به حکومتی زده اند که تا توانسته به اشان خورانده و پوشانده و غرق افتخارشان کرده.
سور بز / نوشته ی ماریو بارگاس یوسا / ترجمه ی عبدالله کوثری/ نشر علم
معمولاً همیشه با بابا می رم برای جلسات شیمی درمانیش. اولا همه انرژی منفی بودن! راستش تقریباً همه ی مریضا نا امید بودن و راجع به این نا امیدی حرف می زدن و همراهاشون هم از اونا بدتر، به جای روحیه دادن به بیمارا و صد البته همراهان دیگه ای که اونجا بودن؛ دائماً تو کار بقیه فضولی می کردن و با سوالای مزخرفی مثل "بیمارت سرطان چی داره؟" و " خدا شفاش بده " (یعنی منو بکش اما این حرفو جلوم نزن) و ... بدتر اعصاب آدمو داغون می کردن.
اما خدا پدر این جنبش سبز رو براش نگه داره! چرا؟ اصلاً باورتون نمی شه، تا این مریضا که خب اکثراً سن و سال دار هم هستن بهم دیگه می رسن شروع می کنن عین آمار و اخبار جنبش رو دادن! یعنی من این دوشنبه که با بابا رفته بودم خداییش کم آوردم جلوی این همه آپ تو دیت بودن این ملت... حال و هوای مطبی که ما می ریم کاملاً عوض شده، حدوداً یکی دو ماهی می شه که این طورشده.
قبلاً همه افسرده بودن و راجع به بلایی که دامن گیرشون شده بحث می کردن، اما حالا از خاطرات زمان شاه و راهکارهای سیاسی و ... بحث می کنند! کوچولو ترین همراه مریضی که اونجا می یاد یه پسر دبیرستانیه که مادرشو همراهی می کنه و طفلک این دوشنبه دیگه واقعاً کلافه از حرف های قلنبه سلنبه ی حاضرین، ترجیح داد هدفونشو بزاره تو گوشش و آهنگ گوش بده! نفر بعدی هم که من باشم رسماً اون وسط لال می شم و اصلاً نمی تونم جلوی اونا اظهار نظر کنم.
یک خانمی که همیشه همراه پدرش می یاد به جای پرسیدن سوالای مزخرف، این دوشنبه ازم پرسید نمی دونی چه حکمی برای فلان زندانی صادر کردن؟!!!
شاید باورتون نشه ولی حال این آدما نسبت به قبل خیلی بهتر شده، اصلاً حواسشون پرت شده از مریضی و این یعنی خوب، خیلی خوب.
این باور اشتباهی است که جوان های هم نسل من از سر بی کاری و شکم سیری و هیجان طلبی و ... با درک تمامی خطرات ممکن بر سر راهشان، همچنان بر توجه به خواسته هایشان از سوی مسئولین پافشاری می کنند. بحث سر چیز دیگری ست، ما هم طبعاً آنقدر عقل و شعور داریم که دنبال دردسر نگردیم ولی با بحران فعلی، اینکه اگر مردم یک کشور از جستجو، بحث و رأی دادن به کاندیدای مورد نظرشان دلسرد شوند، اینکه بدانند دستان قدرتمندی پشت پرده هست که میزان درک و شعورشان را به تمسخر بگیرد، آینده ای تاریک را برای ایران رقم خواهد زد. زمانیکه جوان های خواهان مهاجرت در اطرافتان از تعداد انگشتان هر دو دست بالا می زند، آهنگ صدای این زنگ خطر به شکل ممتدی به گوش می رسد.
نگرانی زمانی به اوج خود می رسد که نابغه های یک کشور اینطور خودشان را معرفی کنند:
<USA> Me </USA>
نگرانی از اینکه انسان های اهل اندیشه و فکر دارند یکی یکی از این مملکت فرار می کنند. البته نه فقط به این خاطر که نظام نتوانسته آنطور که باید، حمایتشان کند. بیشتر به این خاطر که همفکرانشان، آدم هایی که قبولشان دارند، به رفتار و تفکر و کارشان ایمان دارند برای داشتن آینده ای با حداقل های امنیت، زندگی در غربت و دوری از خانواده را به جان خریده اند. رفته اند، به همین سادگی و دیگر برنگشته اند، به همین پیچیدگی! رفته اند تا بین آدم هایی زندگی کنند که بدیهیات را برای هزارمین بار توضیح ندهند.
قطعاً باور ما نیز این نیست که با فریاد زدن در کوچه و خیابان، همچون پدران و مادرانمان که 30 سال پیش در همین خیابان های تهران گلو پاره کردند، به چیزی فراتر می رسیم. همانطور که تاریخ آینه ی روشنی از طلسم این سرزمین را نشان داده؛ ما نیز می دانیم بحران از من ها شروع شده تا به ما، به یک کشور، رسیده است. دانسته ها را همیشه نباید فریاد زد، همانطور که به خاطر ندانسته ها نباید آدم ها را متهم کرد، در عصر فناوری اطلاعات آنکسی که نمی داند کوتاهی از خودش بوده و هست بی شک.
اما آنکسی که به خاطر دانسته هایش نمی جنگد، پایش جای دیگری لنگ می زند. به اینکه دانسته اما جرئت حرکت را نداشته است. توجیه هم دارد برای خودش که من جانم را بر سر عقیده ام نمی گذارم چون ممکن است عقیده ام تغییر کند، من برای چه کسانی خودم را به دردسر بیندازم؟ برای کسانی که روحشان را به یک کیک و ساندیس می فروشند؟!
نه! قرار نیست ما برای کسی بجنگیم که فردا و پس فردا مال پدرمان را ازشان طلب کنیم. قرار است بایستیم تا فردا و پس فردا در به در این کشور و آن کشور نشویم، قرار است بایستیم تا وقتی رفتیم حداقل برگردیم! برای آنکه برای تعطیلات بتوانیم سرمان را بالا بگیریم و بیاییم و خانواده مان را، وطن مان را، آدم هایمان را، عشق هایمان را، اصلاً هوایمان را نفس بکشیم، ایران برایمان دور و دورتر نشود، خودمان را هر روز و با هر کلمه گول نزنیم که خوشبخت ترینیم در آنسوی دنیا، راستی چه تروریست های بیچاره ای هستیم که برای حقوق حداقل یک شهروند باید در خیابان کفن بپوشیم! ... سکوت.
قرار است مقاومت کنیم تا دانشگاه هایمان مهد علم و اندیشه شود نه محلی که هر لحظه باید بلرزیم که یک مشت چماق به دست بریزند روی سرمان و به اسم دین و مذهب، عقده ها و ناتوانی ها و تنبلی های خودشان را که نتوانسته اند جای ما باشند بر سرمان خالی کنند که کار حتی به جایی بکشد که اساتید برای حمایت از ما طومار امضاء کنند ... گریه آورتر از این هم ممکن است؟
هنوز هم می توانی سکوت کنی؟! بگذار وصیتی بکنم، تویی که امروز این نوشته را خواندی اگر هنوز هم سکوت را ترجیح می دهی لطفاً اگر بلایی سرم آمد برای من گریه نکن، عزادار هم نباش، اصلاً ناراحت هم نشو ... برو برای امام حسین زنجیر بزن! بگذار روحم در آن دنیا در کنار همفکرانم شاد باشد. والسلام.
Friday
ساده بگویم، به احساس این آدم اعتماد کامل دارم. پس من هم به این اتفاق خوب و رسیدن به موقعش معتقدم.
از بس چپ رفتید، راست آمدید، گفتید یوسا فیلان، یوسا بیسار (من حال می کنم با این فیلان و بیسار گفتن). من هم هوس کردم بزنم بروم ( بزن بریم هم ترکیب بی نظیری است واقعاً!) کتاب های یوسا را بخوانم تا در این عیش مدام شریک شوم. اما کو وقت؟ کو پول؟ کو ریسک؟!
به همین راحتی اسم یوسا رفت در لیست سیاه تا بعداً بهش رسیدگی شود. اما پدیده ی جالبی بود که همین جمعه ی قبل آقای برادر مهمان یکی از دوستانش بود و از قضا این دوستش هم ساعت 4 صبح لا به لای حرف های مردانه ای که با هم می زدند ( من که اصلاً فکر نمی کردم پسرهایی پیدا شوند که تا صبح بنشینند به حرف زدن با هم!) یکهو هوس می کند داستان تروخیو را برای آقای برادر تعریف کند، تروخیو مهم ترین شخصیت کتاب "سور بز" نوشته ی یوسا است! آقای برادر هم شدیداً هوس می کند این کتاب را بخواند و دوستش هم لابد در کتابخانه ی غنی اش دنبال کتاب می گردد و کتاب را پیدا می کند و آن را می دهد به برادر.
اینطوری می شود که یک جمعه وقتی می خواهم " زنان عاقل کوتاه نمی آیند!" را تمام کنم، آقای یوسا با لبخند پت و پهنی بر روی صورت وارد منزلمان می شود و با صدای بلند سلام می کند و البته که من هم از دیدن این میهمان سر زده ذوق مرگ می شوم!
الآن که دارم این پست را هوا می کنم دقیقاً 291 صفحه از کتاب را خوانده ام و آقای برادر هم تمامش کرده است. نثر کتاب زیباست، ترجمه های آقای عبدالله کوثری هم که اصلاً حرف ندارد. تا آنجایی که می دانم الآن قیمت این کتاب در بازار 12000 تومان است و نمی دانم چقدر در متنش دستکاری شده است اما کتابی که من در دست دارم قیمت پشت جلدش 5900 تومان است و از انتشارات نشر علم بیرون آمده، متنش زیاد سانسور نشده و فحش های پاستوریزه شده هم ندارد خدا رو شکر! تمامش که کردم طبعاً چند پاراگراف را برایتان می نویسم تا هم با نثر کتاب بیشتر آشنا شوید، هم من تک خوری نکرده باشم!
من همیشه دلم می خواسته اعتراض های بزرگم را با نوشتن بروز بدهم. این نوشتن از وبلاگ نویسی و اسکناس نویسی شروع شد. به قول آقای "سرزمین رویایی" که دیگر خودش دیوار نویس قهاری شده این روزها، اسکناس نویسی شجاعت کمتری از دیوار نویسی می طلبد. البته که درست می گوید اما موضوع اینجاست که من به عنوان یک دختر واقعاً جرئت نمی کنم نصفه شب پایم را از در خانه بیرون بگذارم، چه برسد به اینکه شعار هم بنویسم!
اما خب، از آنجایی که نباید هیچ فرصتی را از دست داد و باید از تک تک لحظات زیبای زندگی استفاده کرد و تجربه اندوخت! و چند تا جمله ی قلنبه سلنبه ی اینطوری دیگر... چند روز پیش من و آقای همکلاسی به سرمان زد که چند تا از دیوارهای سالن دانشکده را با خط زیبایمان مزین کنیم. داستان اینطوری شروع شد که چهارشنبه صبح خیلی زود رسیدم دانشگاه، همینطور خرامان داشتم راه می رفتم که توی راهرو چشمم خورد به دوستم که چسبیده بود به دیوار! من هم آرام آرام از پشت سرش نزدیک شدم تا بترسانمش... که وقتی رسیدم یکهو خودش برگشت و گفت ببین قشنگ شده؟!!! یعنی مارمولک متوجه حضور من شده بود. دیدم یک جمله ی قصاری نوشته روی دیوار ...
یکهو به سرم زد که من هم دلی از عزا در بیاورم. خلاصه با ماژیک شروع کردم به نوشتن، دو دیوار را به طرز تابلویی پر کردیم از شعارهای سبز. من که تازه گرم نوشتن شده بودم و هی داشتم می نوشتم و روی دیوار پیش روی می کردم واسه خودم، دوستم هم هی حرص می خورد و غر می زد که بس است دیگر! الآن ملت می رسند و تابلو می شویم.
این دیوار نویسی هم پدیده ی جالبی است کلاً، استرس و هیجان عجیبی دارد. بچه ها که آمدند همه داشتند تعریف می کردند که نوشته های باحالی شده و دست آن کسی که اینها را نوشته درد نکند واقعاً، البته که ما هم حسودیمان نشد و گفتیم باحال شده است!
همیشه فکر می کردم چندش آورترین کار در فضای وبلاگ نویسی این است که پای یکسری مسائل اجتماعی خیلی بدیهی مثل چه می دانم، آیا حجاب خوب است یا بد؟ نظر شما چیست؟ را وسط بکشند و تز روانشناسی بدهند. اما حالا به این نتیجه رسیده ام که وضعیت از این بدتری هم وجود دارد، مثل اینکه نویسنده فقط روی یک موضوع واحد برای نوشتن مانور دهد. خب بگذارید صادق باشم، بعضی اوقات هم نویسنده ها روی موضوعات خیلی زیادی مانور می دهند که دیگر قوز بالا قوز است. بعد از دو سال وبلاگ خوانی تقریباً یاد گرفته ام که از چه کسی منتظر چه نوشته ای باشم. مثلاً می دانم چه کسی همیشه بالای منبر است، چه کسی همیشه در حال خالی بستن است، چه کسی همیشه غلط املایی دارد، چه کسی همیشه درحال غر زدن است، چه کسی همیشه منفی بین است (سلام خانم سپیدار!!!). از سر و کله ی بعضی ها همینجور احساس می ریزد، بعضی دیگر منطقشان توی ذوق می زند، با نوشته ی بعضی ها که همراه میشوی دوست داری بری سرت را بگذاری زمین و بمیری! و سه نقطه.
البته همانطور که گفتم یکسری دیگر هم از آن ور (دقیقاً همان آن ور) بام می افتند. من نمی دانم چه مرضی است که آدم از همه چیز سر در بیاورد؟ از ادبیات و شعر و فلسفه و ورزش و سیاست و آشپزی و موسیقی و نقاشی و ملیله دوزی! و کوهنوردی و رالی و طنز و درام و تراژدی و فیلم و کتاب و نویسندگی و چه و چه و چه. راستش را بگویم من زیاد دور و بر این مدل آدم ها نمی پلکم. در واقع از آدمهایی که همیشه می خواهند خودشان را توی چشم بقیه بیاورند ـ حالا به هر ترفندی ـ حالم بهم می خورد.
حالا اینهمه اینجا از این بعضی ها نوشتم که چه بشود؟! فقط خواستم بگویم بابا جان! یک ذره تنوع بد نیست. اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید! نه یعنی می خواستم بگویم اگر به خودتان رحم نمی کنید حداقل به من مخاطب رحم کنید که به جان شما کپک زدم از بس نوشته های یک جور خواندم ... اکثر نوشته ها مثل ساندویچ هایی شده اند که بدجور ماسیده اند!
اگر نوشته های آدم ها حاصل طرز تفکرشان است، خب مگر تفکر من و شما و امثال ما یخ زده است؟ اگر یخ نزده پس چرا مثل یخ زده ها می نویسیم؟