معمولاً همیشه با بابا می رم برای جلسات شیمی درمانیش. اولا همه انرژی منفی بودن! راستش تقریباً همه ی مریضا نا امید بودن و راجع به این نا امیدی حرف می زدن و همراهاشون هم از اونا بدتر، به جای روحیه دادن به بیمارا و صد البته همراهان دیگه ای که اونجا بودن؛ دائماً تو کار بقیه فضولی می کردن و با سوالای مزخرفی مثل "بیمارت سرطان چی داره؟" و " خدا شفاش بده " (یعنی منو بکش اما این حرفو جلوم نزن) و ... بدتر اعصاب آدمو داغون می کردن.
اما خدا پدر این جنبش سبز رو براش نگه داره! چرا؟ اصلاً باورتون نمی شه، تا این مریضا که خب اکثراً سن و سال دار هم هستن بهم دیگه می رسن شروع می کنن عین آمار و اخبار جنبش رو دادن! یعنی من این دوشنبه که با بابا رفته بودم خداییش کم آوردم جلوی این همه آپ تو دیت بودن این ملت... حال و هوای مطبی که ما می ریم کاملاً عوض شده، حدوداً یکی دو ماهی می شه که این طورشده.
قبلاً همه افسرده بودن و راجع به بلایی که دامن گیرشون شده بحث می کردن، اما حالا از خاطرات زمان شاه و راهکارهای سیاسی و ... بحث می کنند! کوچولو ترین همراه مریضی که اونجا می یاد یه پسر دبیرستانیه که مادرشو همراهی می کنه و طفلک این دوشنبه دیگه واقعاً کلافه از حرف های قلنبه سلنبه ی حاضرین، ترجیح داد هدفونشو بزاره تو گوشش و آهنگ گوش بده! نفر بعدی هم که من باشم رسماً اون وسط لال می شم و اصلاً نمی تونم جلوی اونا اظهار نظر کنم.
یک خانمی که همیشه همراه پدرش می یاد به جای پرسیدن سوالای مزخرف، این دوشنبه ازم پرسید نمی دونی چه حکمی برای فلان زندانی صادر کردن؟!!!
شاید باورتون نشه ولی حال این آدما نسبت به قبل خیلی بهتر شده، اصلاً حواسشون پرت شده از مریضی و این یعنی خوب، خیلی خوب.