این باور اشتباهی است که جوان های هم نسل من از سر بی کاری و شکم سیری و هیجان طلبی و ... با درک تمامی خطرات ممکن بر سر راهشان، همچنان بر توجه به خواسته هایشان از سوی مسئولین پافشاری می کنند. بحث سر چیز دیگری ست، ما هم طبعاً آنقدر عقل و شعور داریم که دنبال دردسر نگردیم ولی با بحران فعلی، اینکه اگر مردم یک کشور از جستجو، بحث و رأی دادن به کاندیدای مورد نظرشان دلسرد شوند، اینکه بدانند دستان قدرتمندی پشت پرده هست که میزان درک و شعورشان را به تمسخر بگیرد، آینده ای تاریک را برای ایران رقم خواهد زد. زمانیکه جوان های خواهان مهاجرت در اطرافتان از تعداد انگشتان هر دو دست بالا می زند، آهنگ صدای این زنگ خطر به شکل ممتدی به گوش می رسد.
نگرانی زمانی به اوج خود می رسد که نابغه های یک کشور اینطور خودشان را معرفی کنند:
<USA> Me </USA>
نگرانی از اینکه انسان های اهل اندیشه و فکر دارند یکی یکی از این مملکت فرار می کنند. البته نه فقط به این خاطر که نظام نتوانسته آنطور که باید، حمایتشان کند. بیشتر به این خاطر که همفکرانشان، آدم هایی که قبولشان دارند، به رفتار و تفکر و کارشان ایمان دارند برای داشتن آینده ای با حداقل های امنیت، زندگی در غربت و دوری از خانواده را به جان خریده اند. رفته اند، به همین سادگی و دیگر برنگشته اند، به همین پیچیدگی! رفته اند تا بین آدم هایی زندگی کنند که بدیهیات را برای هزارمین بار توضیح ندهند.
قطعاً باور ما نیز این نیست که با فریاد زدن در کوچه و خیابان، همچون پدران و مادرانمان که 30 سال پیش در همین خیابان های تهران گلو پاره کردند، به چیزی فراتر می رسیم. همانطور که تاریخ آینه ی روشنی از طلسم این سرزمین را نشان داده؛ ما نیز می دانیم بحران از من ها شروع شده تا به ما، به یک کشور، رسیده است. دانسته ها را همیشه نباید فریاد زد، همانطور که به خاطر ندانسته ها نباید آدم ها را متهم کرد، در عصر فناوری اطلاعات آنکسی که نمی داند کوتاهی از خودش بوده و هست بی شک.
اما آنکسی که به خاطر دانسته هایش نمی جنگد، پایش جای دیگری لنگ می زند. به اینکه دانسته اما جرئت حرکت را نداشته است. توجیه هم دارد برای خودش که من جانم را بر سر عقیده ام نمی گذارم چون ممکن است عقیده ام تغییر کند، من برای چه کسانی خودم را به دردسر بیندازم؟ برای کسانی که روحشان را به یک کیک و ساندیس می فروشند؟!
نه! قرار نیست ما برای کسی بجنگیم که فردا و پس فردا مال پدرمان را ازشان طلب کنیم. قرار است بایستیم تا فردا و پس فردا در به در این کشور و آن کشور نشویم، قرار است بایستیم تا وقتی رفتیم حداقل برگردیم! برای آنکه برای تعطیلات بتوانیم سرمان را بالا بگیریم و بیاییم و خانواده مان را، وطن مان را، آدم هایمان را، عشق هایمان را، اصلاً هوایمان را نفس بکشیم، ایران برایمان دور و دورتر نشود، خودمان را هر روز و با هر کلمه گول نزنیم که خوشبخت ترینیم در آنسوی دنیا، راستی چه تروریست های بیچاره ای هستیم که برای حقوق حداقل یک شهروند باید در خیابان کفن بپوشیم! ... سکوت.
قرار است مقاومت کنیم تا دانشگاه هایمان مهد علم و اندیشه شود نه محلی که هر لحظه باید بلرزیم که یک مشت چماق به دست بریزند روی سرمان و به اسم دین و مذهب، عقده ها و ناتوانی ها و تنبلی های خودشان را که نتوانسته اند جای ما باشند بر سرمان خالی کنند که کار حتی به جایی بکشد که اساتید برای حمایت از ما طومار امضاء کنند ... گریه آورتر از این هم ممکن است؟
هنوز هم می توانی سکوت کنی؟! بگذار وصیتی بکنم، تویی که امروز این نوشته را خواندی اگر هنوز هم سکوت را ترجیح می دهی لطفاً اگر بلایی سرم آمد برای من گریه نکن، عزادار هم نباش، اصلاً ناراحت هم نشو ... برو برای امام حسین زنجیر بزن! بگذار روحم در آن دنیا در کنار همفکرانم شاد باشد. والسلام.