Friday

تجربه




من همیشه دلم می خواسته اعتراض های بزرگم را با نوشتن بروز بدهم. این نوشتن از وبلاگ نویسی و اسکناس نویسی شروع شد. به قول آقای "سرزمین رویایی" که دیگر خودش دیوار نویس قهاری شده این روزها، اسکناس نویسی شجاعت کمتری از دیوار نویسی می طلبد. البته که درست می گوید اما موضوع اینجاست که من به عنوان یک دختر واقعاً جرئت نمی کنم نصفه شب پایم را از در خانه بیرون بگذارم، چه برسد به اینکه شعار هم بنویسم!
اما خب، از آنجایی که نباید هیچ فرصتی را از دست داد و باید از تک تک لحظات زیبای زندگی استفاده کرد و تجربه اندوخت! و چند تا جمله ی قلنبه سلنبه ی اینطوری دیگر... چند روز پیش من و آقای همکلاسی به سرمان زد که چند تا از دیوارهای سالن دانشکده را با خط زیبایمان مزین کنیم. داستان اینطوری شروع شد که چهارشنبه صبح خیلی زود رسیدم دانشگاه، همینطور خرامان داشتم راه می رفتم که توی راهرو چشمم خورد به دوستم که چسبیده بود به دیوار! من هم آرام آرام از پشت سرش نزدیک شدم تا بترسانمش... که وقتی رسیدم یکهو خودش برگشت و گفت ببین قشنگ شده؟!!! یعنی مارمولک متوجه حضور من شده بود. دیدم یک جمله ی قصاری نوشته روی دیوار ...
یکهو به سرم زد که من هم دلی از عزا در بیاورم. خلاصه با ماژیک شروع کردم به نوشتن، دو دیوار را به طرز تابلویی پر کردیم از شعارهای سبز. من که تازه گرم نوشتن شده بودم و هی داشتم می نوشتم و روی دیوار پیش روی می کردم واسه خودم، دوستم هم هی حرص می خورد و غر می زد که بس است دیگر! الآن ملت می رسند و تابلو می شویم.
این دیوار نویسی هم پدیده ی جالبی است کلاً، استرس و هیجان عجیبی دارد. بچه ها که آمدند همه داشتند تعریف می کردند که نوشته های باحالی شده و دست آن کسی که اینها را نوشته درد نکند واقعاً، البته که ما هم حسودیمان نشد و گفتیم باحال شده است!