+ یعنی می شد که جمهوری دومینیکن بالاخره یک کشور عادی بشود، مملکتی با مطبوعات آزاد، حکومت منتخب مردم، و دستگاه عدالتی که واقعاً لایق این اسم باشد؟ آنتونیو آهی کشید، برای رسیدن به این آرزو کلی جان کنده بود و هنوز نمی توانست به خودش امید بدهد. در واقع او تنها کسی بود که از همه ی اسم ها و از ته و توی توطئه خبر داشت، درست مثل کف دست خودش. گاهی اوقات وقتی بگومگوهای پر تب و تاب پشت سر هم تکرار می شد و هرچه ساخته بودند فرو می ریخت و ناچار می شدند دوباره کار را از صفر شروع کنند، آنتونیو خودش را مثل عنکبوتی می دید که وسط تارهایی که خودش تنیده گیر افتاده و کلی آدم دیگر را هم که از یکدیگر خبر نداشتند در این تارها گرفتار کرده. او تنها کسی بود که همه شان را می شناخت. فقط او بود که از میزان درگیری تک تک شان خبر داشت. و این آدم ها تعدادشان بسیار زیاد بود. حالا او هم یادش نمی آمد چند نفر بودند. واقعاً معجزه بود که با وضعی که این مملکت داشت و با خلق و خویی که دومینیکنی ها داشتند، هنوز چیزی لو نرفته بود و نقشه شان به هم نخورده بود. شاید، همانطور که سالوادور معتقد بود، خدا با آنها بود.
+ «جرم و جنایت بود، پدر.» اورانیا به چشم های مرد مفلوج نگاه می کند، و مرد به مژه زدن می افتد. «شاید دزدهایی که خانه ی مردم را می زنند، یا لات و لوت هایی که توی خیابان کیف و ساعت و گردنبند مردم را می قاپند، این قدر زیاد نبودند. اما مردم کشته می شدند، شکنجه می شدند، کتک می خوردند، مردم گم و گور می شدند. حتی نزدیک ترین آدم ها به رژیم. مثلاً پسرش، آن رامفیس خوش قیافه، چه کثافت کاری ها که نکرد. تو از فکر این که من نظرش را جلب کنم چه جور به لرزه می افتادی.»
+ دوباره گفت « من همیشه به روشنفکرها و نویسنده ها بدبین بوده ام. اگر به لیاقت باشد، ارتش مقام اول را دارد. ارتشی ها کار خودشان را می کنند، اهل زد و بند نیستند، وقتشان را تلف نمی کنند. بعد کشاورزها هستند. اگر می خواهی مردم شریف و زحمت کش و سالم این مملکت را ببینی باید سری به کلبه ها و مزارع نیشکر بزنی. بعد از اینها، بوروکرات ها و کارفرماها و بازرگانان. نویسندگان و روشنفکران آخر از همه هستند. حتی پائین تر از کشیش ها. شما، دکتر بالاگر، استثنا هستید. اما بقیه آنها! یک گله سگ.
اینها از همه بیشتر گیرشان آمده، آن وقت بدترین ضربه ها را به حکومتی زده اند که تا توانسته به اشان خورانده و پوشانده و غرق افتخارشان کرده.
سور بز / نوشته ی ماریو بارگاس یوسا / ترجمه ی عبدالله کوثری/ نشر علم