Wednesday

برو کار میکن مگو چیست کار




حالا نه اینکه لزوماً بد باشد، اما گاهی از بس برای کار دیگران وسواس به خرج می دهی که خب اگر فیلان باشد بهتر است و نه اگر بیسار باشد دیگر حرف ندارد و از این دست سوالات بنیادینی که رسماً کلی وقت و انرژی از آدم می گیرد ـ البته همین که طرف از کارت راضی باشد همه ی خستگی ات را رفع می کند  ـ  اما این نکته سنجی و وسواس باعث می شود آدمها یک جور دیگری رویت حساب باز کنند. مثلاً طرف هنوز دنبال وام برای کارش نرفته آمده دارد ازت قول همکاری می گیرد! (خب خداییش مسخره نیست؟)، الآن چرا دارم این را می نویسم؟ می خواهم بگویم نکنید آقا جان! وسواس روی همه ی کارها نداشته باشید، یک کاری نکنید که عاقبت مثل سپیدار که چه عرض کنم، مثل چی تو گل گیر کنید.
از دست خودم عصبانی ام، بی تعارف. توی این هاگیر و واگیر امتحانات هرکس از یک طرف گیر داده که سپیدار من روی این پروژه روی همکاری تو حساب کردم! سپیدار فلان پروژه دست تو را می بوسد! (یعنی وضعیت مزخرف به تمام معنایی ست.) اما از همه مسخره تر این است که یکشنبه باید بروم برای یک مصاحبه! حالا طرف کی هست؟ یک آقای سر دبیری است که دنبال نویسنده ی طنز می گردد، بعد واقعاً نمی دانم چرا من را بهش معرفی کرده اند! (خجالت نکشید راحت متعجب شوید، اصلاً خودم هم هنوز متعجبم!)، آقای معرف گفته این آقای سر دبیر آدمی است که موبایل با خودش این ور و آنور نمی برد، آدم خوب و متشخصی هم هست. ( خب راستش من بیشتر حدس می زنم از این آدم هایی که می گویند "فقط یه کتاب بدین دستِ من و زود از جلوی چشمم دور بشین" باشد.)، خدا به خیر کند. می دانم که نویسندگی کار من نیست، من بیشتر خواننده ی خوبی هستم تا نویسنده. معرفی من کار صد در صد اشتباهی بوده، اما بدون مشورت با من وقت مصاحبه گرفته اند! ( یعنی واقعاً چی راجع به من فکر می کنن ملت؟)
آقایی که پروژه ی برنامه نویسی داده به من، هر روز کلی آیتم به توقعاتش اضافه می کند که آی برنامه فیلان باشد و بیسار باشد و اینها، یعنی رسماً مهلت نمی دهد آدم حداقل یک طرح اولیه ای را در ذهنش جمع و جور کند، این جور آدمی است.
آقای دیگر یک وب سایت می خواهد. دلم خوش بود که با بازی رنگ ها و طرح های گرافیکی و فلش و اینها روحم تازه می شود و خستگی کار گرفته می شود اما دیروز فهمیدم زهی خیال باطل. طرف می خواهد من را بنشاند کنار یک برنامه نویس حرفه ای و آن طرف هم یک وب سایت می خواهد بدون طرح گرافیکی! اما تا دلتان بخواهد عجیب و غریب ... به قول خودش "اسکلت بندی برام مهمه فقط" ! تعارف که نداریم طرف کارش خیلی درست تر از من نوعی است، جالب اینکه بدون تحصیلات دانشگاهی رسماً علم و سوادش آدم را لال می کند. فکر می کنم بهترین همکاری را با این آقای برنامه نویس داشته باشم! دیروز وقتی داشت از خواسته هایش از وب سایت حرف می زد گفت: "شما به خرج من هر کتابی رو که برای این کار احتیاج به مطالعه اش داری بخر." یعنی من که با این حرفش زنده شدم واقعاً.
این امتحانات جهنمی که تمام شود، می مانم با این شلوغی عجیب و غریب کارها. خدای من! امتحان اسفند ماه ...
پی نوشت: از شر این مشغله های فکری پناه می برم به کتاب که فردا امتحان دارم در حد ماوراء!!!