Wednesday


لطفاً زمان برای 48 ساعت متوقف شود...

Friday


وقتی مدت زیادی از ننوشتن می گذره، دوباره نوشتن خیلی سخت می شه. تقریباً یک ماه و چند روزی می شه که رسماً دارم می رم سر کار. منظور از "سرِ کار" اونم با این غلظت یعنی کاری که تایم مشخص، حقوق ثابت، بیمه و از این دست مزخرفات داره. اغلب وقتی برمی گردم خونه اینقدر خسته ام که چیزی از مابقی زندگی نمی فهمم. یعنی الآن دقیقاً می خوام این نبودن هام رو یک جا توجیه کنم!
محل کارم بیمارستانه! اینکه بیمارستان چه ربطی به من می تونه داشته باشه رو فقط خدا می دونه و لاغیر. خب، اعتراف می کنم که این مدل کار کردن تصمیم خودم بود چون معتقد بودم کار کردن تو یک تایم مشخص خیلی بهتر از اینه که یکدفعه مجبور باشی برای کاری مثل ترجمه چند شب پشت سر هم بیدار بمونی. هرچند که الآن هم یک شب در میون باید بیدار بمونم! بیرون کار کردن واقعاً سخته ... محیط کاری من هم یکجور عجیبی عذاب آوره، همه به طرز وحشتناکی زیرآب همدیگه رو می زنن، دائماً تلاش می کنن با پدیده ی به قول خودشون "زرنگی" کارشون رو گردن یکی دیگه بندازن! و هیچ کس هم خدا رو شکر مسئولیت کارش رو به عهده نمی گیره. حالا در کنار تمام این سختی ها فکر کن که من باید بست بشینم پشت یک کامپیوتر و چیزی بیشتر از 200 تا ارباب رجوع عصبانی و بی حوصله رو در طی یک شیفت کاری تحمل کنم.
بعد از تمام این ها هم تازه باید بشینم درس بخونم یا برم دانشگاه. البته فعلاً این 13 روز عید رو راحتم، راستی عیدتون مبارک! ناگفته نماند که بهترین تبریک عیدی که امسال شنیدم از امید بود که خیلی باحال سال نو رو به جد و آبادمون تبریک گفت!
از من به شما نصیحت اگر خواستین جایی کار کنین هیچ وقت خودتون رو در بدو ورود "خر کار" نشون ندین ... یعنی اشتباه منو تکرار نکنین. من درست با پنج نفر دیگه آغاز به کار کردم که از هر پنج نفر با اختلاف سنی تقریباً زیادی کوچیکترم اما در کمال ناباوری تمام شیفت های شب و حتی سیزده بدر در کمال نامردی 24 ساعته باید بیمارستان باشم، حالا اونای دیگه شیفت شب نمی دونن چیه اصلاً! ریتم زندگیم شدیداً بهم ریخته، تو این مدت کتابای زیادی خوندم اما اگر الآن ازم بپرسن مثلاً داستان فلان کتاب چی بود؟ واقعاً یادم نمی یاد و حرفی برای گفتن نخواهم داشت و این یعنی فاجعه.
حالا که سر درد و دلم باز شده اجازه بدین پشت سر رئیسم هم یک ذره حرف بزنم و خلاص! می دونید؟ من بیشتر از همه از دست رئیسم عصبانیم! یعنی واقعاً نمی دونم چه سیستمی اجازه می ده که یک پسر بیست و چند ساله که سابقه ی کار تو هیچ بخشی از بیمارستان رو نداره بیاد واسه چند تا آدم دیگه تصمیم گیری کنه ... که چی؟ طرف برادر مدیر شرکتی هست که با بیمارستان طرف قرارداده! آخه دیگه هر آدم بیشعوری هم می دونه که طبق برنامه ی کاری هر ماه، اگر فرضاً من امروز off باشم دیگه نباید انتظار داشت برم بیمارستان، این دقیقاً همونقدر مسخره اس که دانش آموزی جمعه بخواد بره مدرسه! اما متأسفانه این آقای رئیس امروز رسماً گند زد به یک روز تعطیلی من. من واقعاً برام قابل درک نیست، یعنی فهمیدنش اینقدر سخته که کسی که فردا شیفت عصر و شب باید بیمارستان باشه طبعاً امروز باید استراحت کنه؟ که یک روز در میون باید off باشه تا شیفتای عصر و شب رو بتونه تحمل کنه؟ یعنی واقعاً خنده داره که بخوام از 24 ساعت شیفت و 48 ساعت off حرف بزنم که قانون کار هست مثلاً ...
اما امروز این گوشی من اعصاب منو بهم ریخت از بس که این آدم مسخره هی زنگ زد. منم از لجم جواب ندادم. یعنی واقعاً انتظار داره من مثل ربات کار کنم و خواب و زندگی هم لابد برای ایشون معنی نداره و چیز دور از ذهنی به نظر می یاد!
می گن سال نو از بهارش پیداست، منم که ترکوندم از بس غر غر کردم اول بسم الله! اما الان حالم بهتر شد...

Saturday

گلبرگ سوم یک زنبق


توهمات و تخیلات و تفکرات را مثل بادبادک هایی رها می کنم در آسمان این کاغذ سفید تا پر بکشند و بروند تا اوج ... چه می دانم شاید هم یک در هزار احتمال این وجود داشته باشد که بندهایشان در هم گیر کند و در نهایت منجر به سقوط یک کدامشان بشود!
وقتی که من از این عذاب ممتد خلاص شده ام دیگر چه باک از سقوط آنها؟


Monday

...


برای مدتی نخواهم بود. شاید برای چند هفته، شاید هم به یک ماه بکشد. متأسفم که این را می گویم اما زندگی مجازی ام دارد کم کم به زندگی واقعی ام می چربد. تعارف که نداریم، عادت کرده ام به این مجازستان. اگر یک روز حالا به هر دلیلی دسترسی به اینترنت نداشته باشم دیوانه می شوم. عادت کرده ام که یک بار صبح و یک بار شب مطالب گودر را به صفر برسانم، ساعات زیادی از وقتم دارد ـ نمی توانم خودم را راضی کنم که از کلمه ی تلف شدن استفاده کنم ـ همینطوری برای خودش می گذرد.
من درد معاشرت ندارم. واقعاً اگر درد معاشرت ندارم پس چرا دارد مخارج اینترنت و موبایل و تمام وسایل ارتباطی ام سر به فلک می زند؟ اگر خیلی هم که بخواهم منصف باشم به ازای هر ده بار باز کردن گودر و وبلاگ فقط یکبار مطلب علمی دانلود کرده ام، زمان خیلی کم تری را نسبت به قبل به خودم، زندگی ام، وضعم، سلامتی ام  و ...  اختصاص می دهم و این یعنی من نسبت به وضعیت قبلی ام به شدت افت کرده ام.
حالا هر چقدر هم که در محیط اطراف آدم موفقی شناخته شوم اما خانواده ام این افت را بهتر درک کرده اند و دائماً هم دارند گوشزد می کنند که حواسم باشد. من معمولاً وقتی کم می آورم به دوست داشتنی ترین داشته هایم حمله ور می شوم و قلع و قمعشان می کنم. آن از موسیقی این هم از گودر و وبلاگ و فیس بوک و الخ. به کتاب هایم هم رحم نکرده ام این بار !  باید زمان بگذرد، باید از این اعتیاد کم کنم. اصلاً باید دست از چیزهایی که بهشان عادت کرده ام بردارم.
باید بیشتر به سواد علمی ام اضافه کنم. تازگی ها زیاد پیش آمده که کم آورده باشم و این در نوع خودش برای من خوشایند نیست.
من به یک زنگ تفریح طولانی برای ریکاوری کردن خودم احتیاج دارم کلاً.

Wednesday

برو کار میکن مگو چیست کار




حالا نه اینکه لزوماً بد باشد، اما گاهی از بس برای کار دیگران وسواس به خرج می دهی که خب اگر فیلان باشد بهتر است و نه اگر بیسار باشد دیگر حرف ندارد و از این دست سوالات بنیادینی که رسماً کلی وقت و انرژی از آدم می گیرد ـ البته همین که طرف از کارت راضی باشد همه ی خستگی ات را رفع می کند  ـ  اما این نکته سنجی و وسواس باعث می شود آدمها یک جور دیگری رویت حساب باز کنند. مثلاً طرف هنوز دنبال وام برای کارش نرفته آمده دارد ازت قول همکاری می گیرد! (خب خداییش مسخره نیست؟)، الآن چرا دارم این را می نویسم؟ می خواهم بگویم نکنید آقا جان! وسواس روی همه ی کارها نداشته باشید، یک کاری نکنید که عاقبت مثل سپیدار که چه عرض کنم، مثل چی تو گل گیر کنید.
از دست خودم عصبانی ام، بی تعارف. توی این هاگیر و واگیر امتحانات هرکس از یک طرف گیر داده که سپیدار من روی این پروژه روی همکاری تو حساب کردم! سپیدار فلان پروژه دست تو را می بوسد! (یعنی وضعیت مزخرف به تمام معنایی ست.) اما از همه مسخره تر این است که یکشنبه باید بروم برای یک مصاحبه! حالا طرف کی هست؟ یک آقای سر دبیری است که دنبال نویسنده ی طنز می گردد، بعد واقعاً نمی دانم چرا من را بهش معرفی کرده اند! (خجالت نکشید راحت متعجب شوید، اصلاً خودم هم هنوز متعجبم!)، آقای معرف گفته این آقای سر دبیر آدمی است که موبایل با خودش این ور و آنور نمی برد، آدم خوب و متشخصی هم هست. ( خب راستش من بیشتر حدس می زنم از این آدم هایی که می گویند "فقط یه کتاب بدین دستِ من و زود از جلوی چشمم دور بشین" باشد.)، خدا به خیر کند. می دانم که نویسندگی کار من نیست، من بیشتر خواننده ی خوبی هستم تا نویسنده. معرفی من کار صد در صد اشتباهی بوده، اما بدون مشورت با من وقت مصاحبه گرفته اند! ( یعنی واقعاً چی راجع به من فکر می کنن ملت؟)
آقایی که پروژه ی برنامه نویسی داده به من، هر روز کلی آیتم به توقعاتش اضافه می کند که آی برنامه فیلان باشد و بیسار باشد و اینها، یعنی رسماً مهلت نمی دهد آدم حداقل یک طرح اولیه ای را در ذهنش جمع و جور کند، این جور آدمی است.
آقای دیگر یک وب سایت می خواهد. دلم خوش بود که با بازی رنگ ها و طرح های گرافیکی و فلش و اینها روحم تازه می شود و خستگی کار گرفته می شود اما دیروز فهمیدم زهی خیال باطل. طرف می خواهد من را بنشاند کنار یک برنامه نویس حرفه ای و آن طرف هم یک وب سایت می خواهد بدون طرح گرافیکی! اما تا دلتان بخواهد عجیب و غریب ... به قول خودش "اسکلت بندی برام مهمه فقط" ! تعارف که نداریم طرف کارش خیلی درست تر از من نوعی است، جالب اینکه بدون تحصیلات دانشگاهی رسماً علم و سوادش آدم را لال می کند. فکر می کنم بهترین همکاری را با این آقای برنامه نویس داشته باشم! دیروز وقتی داشت از خواسته هایش از وب سایت حرف می زد گفت: "شما به خرج من هر کتابی رو که برای این کار احتیاج به مطالعه اش داری بخر." یعنی من که با این حرفش زنده شدم واقعاً.
این امتحانات جهنمی که تمام شود، می مانم با این شلوغی عجیب و غریب کارها. خدای من! امتحان اسفند ماه ...
پی نوشت: از شر این مشغله های فکری پناه می برم به کتاب که فردا امتحان دارم در حد ماوراء!!!

Monday

معرفی دوستان


از چپ به راست
اولی AL ، بعدی شادمهر که دستشو انداخته گردن شهاب، اونی که جلو نشسته هم امید!





...



+ شاعر می گه: من چقد خوشبختم ... همه چی آرومه!

Thursday


شیمی درمانی چقدر تأثیر داشته؟!
+ راستش بطور قطعی نمی شه گفت تأثیر مثبتی داشته یا منفی، در واقع بعد از هر دوره ی درمان 6 هفته ای (برای هرکس این دوره ها متفاوته) باید آزمایش خون و پاتولوژی داد. نتیجه ی اون آزمایش مشخص می کنه که  روند درمان چطور پیش رفته، مثلاً برای پدر من یکبار نتیجه خیلی رضایت بخش بود و دفعه ی دوم به خاطر مصرف دارو به شدت دچار کم خونی شده بود. داروها تو هر دوره ی درمان تغییر پیدا می کنه تا مناسب ترین دارو با بهترین تأثیر روی بدن پیدا بشه! (البته من اینطور فکر می کنم.) روند درمان باید ادامه پیدا کنه تا همه چیز مشخص بشه. مثلاً چند هفته ی قبل یک آقای پیری که یک سال تحت درمان بود؛ دکتر تشخیص داد که خوب شده و دیگه به درمان احتیاج نداره، البته بعد از اعلام این نتیجه بیمار باید ماهی یکبار آزمایش بده تا سرطان تحت کنترل باشه و دوباره از نو متاستاز نده به کل بدن.
دو هفته ی قبل هم یک پسر خیلی جوون که شاید به زور 23 سالش می شد دوره ی درمانش تموم شد و خوشبختانه حالش هم خوب شد. (البته به خاطر بنیه ی قوی جوون تر ها داروهای خیلی قوی بهشون می زنن و ریزش موها هم دقیقاً به خاطر همین موضوعه! که در مورد سالخورده ها این داروها تزریق نمی شه.)
من به شخصه خیلی ها رو دیدم که بهبودی کامل پیدا کردن و امیدوارم پدر خودم هم هرچه زودتر خوب بشه.
+ در ضمن طرح این سوال اصلاً فضولی به نظر نمی یاد. شاید اگر من هم قبلاً اطلاعات کمی راجع به سرطان داشتم اینقدر از شنیدن اسمش شوکه نمی شدم و امیدم رو از دست نمی دادم و البته امیدوارم این سوال فقط یک کنجکاوی ساده بوده باشه و اتفاقی برای کسی نیفتاده باشه! به هر حال امیدوارم جواب کاملی داده باشم.

Wednesday

سور بُز / قسمت اول


+ یعنی می شد که جمهوری دومینیکن بالاخره یک کشور عادی بشود، مملکتی با مطبوعات آزاد، حکومت منتخب مردم، و دستگاه عدالتی که واقعاً لایق این اسم باشد؟ آنتونیو آهی کشید، برای رسیدن به این آرزو کلی جان کنده بود و هنوز نمی توانست به خودش امید بدهد. در واقع او تنها کسی بود که از همه ی اسم ها و از ته و توی توطئه خبر داشت، درست مثل کف دست خودش. گاهی اوقات وقتی بگومگوهای پر تب و تاب پشت سر هم تکرار می شد و هرچه ساخته بودند فرو می ریخت و ناچار می شدند دوباره کار را از صفر شروع کنند، آنتونیو خودش را مثل عنکبوتی می دید که وسط تارهایی که خودش تنیده گیر افتاده و کلی آدم دیگر را هم که از یکدیگر خبر نداشتند در این تارها گرفتار کرده. او تنها کسی بود که همه شان را می شناخت. فقط او بود که از میزان درگیری تک تک شان خبر داشت. و این آدم ها تعدادشان بسیار زیاد بود. حالا او هم یادش نمی آمد چند نفر بودند. واقعاً معجزه بود که با وضعی که این مملکت داشت و با خلق و خویی که دومینیکنی ها داشتند، هنوز چیزی لو نرفته بود و نقشه شان به هم نخورده بود. شاید، همانطور که سالوادور معتقد بود، خدا با آنها بود.
+ «جرم و جنایت بود، پدر.» اورانیا به چشم های مرد مفلوج نگاه می کند، و مرد به مژه زدن می افتد. «شاید دزدهایی که خانه ی مردم را می زنند، یا لات و لوت هایی که توی خیابان کیف و ساعت و گردنبند مردم را می قاپند، این قدر زیاد نبودند. اما مردم کشته می شدند، شکنجه می شدند، کتک می خوردند، مردم گم و گور می شدند. حتی نزدیک ترین آدم ها به رژیم. مثلاً پسرش، آن رامفیس خوش قیافه، چه کثافت کاری ها که نکرد. تو از فکر این که من نظرش را جلب کنم چه جور به لرزه می افتادی.»
+ دوباره گفت « من همیشه به روشنفکرها و نویسنده ها بدبین بوده ام. اگر به لیاقت باشد، ارتش مقام اول را دارد. ارتشی ها کار خودشان را می کنند، اهل زد و بند نیستند، وقتشان را تلف نمی کنند. بعد کشاورزها هستند. اگر می خواهی مردم شریف و زحمت کش و سالم این مملکت را ببینی باید سری به کلبه ها و مزارع نیشکر بزنی. بعد از اینها، بوروکرات ها و کارفرماها و بازرگانان. نویسندگان و روشنفکران آخر از همه هستند. حتی پائین تر از کشیش ها. شما، دکتر بالاگر، استثنا هستید. اما بقیه آنها! یک گله سگ.
اینها از همه بیشتر گیرشان آمده، آن وقت بدترین ضربه ها را به حکومتی زده اند که تا توانسته به اشان خورانده و پوشانده و غرق افتخارشان کرده.
سور بز / نوشته ی ماریو بارگاس یوسا / ترجمه ی عبدالله کوثری/ نشر علم