Wednesday

از بغض




آنقدر خسته برگشته ام خانه که نای غذا خوردن هم برایم باقی نمانده. خب،  حقیقتش مامانی دارم که تا آخر دنیا ته تغاری اش را لوس کند و لی لی به لالایش بگذارد. نشسته ام پای Google Reader و دارم زور می زنم تا 202 آیتم نخوانده را بخوانم و ببینم کجای دنیا چه خبر است که تقریباً نزدیک به لحظه های ملکوتی جان دادنم پای نت! خانم مادر با یک لقمه ی اساسی در حد همان تیم ملی برزیل! به دادم می رسد و از مرگ بر اثر سوء تغذیه نجاتم می دهد. موقع رفتنش نگاهم در نگاهش گره می خورد و آن حس دلسوزی عجیب در چشم هایش برق می زند، نه فقط مامان که خیلی اوقات این حس در چشم های بابا هم موج می زند ] اصلاً در چشم های اکثر پدر و مادرها [. در چشم های مادرم، چشم های مادر ندا را دیدم. این بغض لعنتی راه گلویم را گرفته و این فکر لعنتی که الآن مادر ندا هم دلش می خواهد دخترش را لوس کند و برایش دلسوزی کند لابد، در سرم می چرخد. آزارم می دهد اصلاً. قرار بود از عاشورا بنویسم که شبش هرچه زور زدم صفحه ی بلاگر باز نشد تا پست آپ کنم و اینکه آقای برادر که نا امید از باز شدن فیس بوکش منتظر جادوی گودر سپیدار مانده بود و آنهم بعد از کلی اصرار و پافشاری من، رسماً جان داد تا باز شد و در حد شِیر چند عکس و پست مهلت داد و بعد هم لود نشد که نشد.
خیابان نواب بودیم آن روز. از مترو که بیرون آمدیم جمعیتی شعار می دادند و به سمت بالای نواب در حرکت بودند تا به آزادی برسند، ما هم قاطی شان شدیم. در تقاطع، مخلصان خدا آماده به خدمت بودند و در آزادی هم درگیری شروع شده بود. یکهو وحشی ها حمله کردند سمت ما و ملت هم فرار به سمت پائین خیابان، از پایین هم گاردی ها با موتور آمدند سمتمان. وضع بدی بود اما بحران را مدیریت کردیم! چطور؟ خیابان دو طرفه مزیتش همین است دیگر، اصلاً برای چنین روزهایی تعبیه شده لامصب! پریدیم آن سمت خیابان که گاردی های موتور سوار نتوانند بیایند و همه فرار به سمت مترو. مثل موش کور زیر زمینی حرکت می کردیم و از هر ایستگاه مترو یکهو سرمان را می آوردیم بالا! خیابان دانشگاه شریف جمعیت را دسته دسته در اختیار داشتند و یکهو حمله می کردند و ملت را متفرق... بعضی ها می گفتند متفرق نشوید چون در آن صورت گیر می افتید یا ضربه می بینید، بعضی های دیگر هم می گفتند نه، فرار بهتر است. شعار ها بد نبود، مرگ بر ... زیاد داشت. از مرگ بر خوشم نمی آید کلاً، اما مهم نیست!
پیش نویس این پست که قرار بود همان شب انتشار داده شود خیلی بهتر و نزدیک تر بود، هیجان همینطور ازش می ریخت. اما نشد که منتشرش کنم و Save هم نمی کنم اصولاً.
امروز سر کلاس نشسته بودیم که یکهو آقای همکلاسی بهم گفت دستبند سبز بسته ای، می طلبد که بفرستیمت بازداشتگاه! استاد داشت تخته سیاه می کرد که علامت وی را با همان دستِ دست بند دار بردم بالا، بچه هایی که پشت نشسته بودند منفجر شدند از خنده. تازه یکی از اساتید هم می خواست بیندازتمان داخل سماور تا بجوشیم و بصورت خود جوش برویم راهپیمایی امروز... قول داده بود تا ساعت 2 می جوشیم اما محاسباتش غلط از آب درآمد. هی زِرت و زرت اس ام اس می آمد که برویم در راهپیمایی خودجوش امروز بجوشیم که سوژه ی طنزی شده بود برای خودش.
روحیه مان هنوز پابرجاست. در جمع می خندیم و انرژی می دهیم و شب ها در تنهایی خود می گرییم و می ترسیم. حال عجیبی دارد این روزها... از خرداد 88 تا امروز چند سال گذشته؟!

Saturday

آفتاب ما هستیم



وعده ما ظهر عاشورا... مسیر: امام حسین تا آزادی...

Thursday

The stoning of Soraya M


روزهایی که من،  بخاطر فرزندان از دست رفته ی این آب و خاک، عزادار بودم...
این روزها، از من نخواهید که بخاطر شهادت کسی که ...
شکستن عهد چندین ساله ای که با خود بسته ام سخت است، خیلی سخت.
++++
از اتفاقات نادری که در هم فیلم بینی های من و آقای برادر رخ داده، بلند شدن صدای هق هق گریه ی هر دویمان در سکانس های آخر "سنگسار ثریا. میم " بوده است!

Tuesday



+ می نویسم تا یادم بماند که همه چیز دیگر تمام شده، تمامش کرده ام. تا به حال یکبار اینطور ناگهانی خودم را عقب کشیده ام، پس باز هم می توانم. اسمش را بگذار دوستی یا هر چیز گند دیگری، خیلی از آدمها، خیلی از دوستی ها، خیلی از رابطه ها برای من مرده اند. دیگر برنمی گردم پرونده های خاک خورده را از بایگانی بکشم بیرون و با چرا و چطور کردن های مدام، خودم را عذاب دهم. اصلاً آقا جان من آنقدر بی رحمم که بخشش در کارم نیست، حالا هر چقدر هم که به قیافه ام نیاید.
توضیح نمی دهم. من مسئول میزان فهم و شعور هیچ کس نیستم.
می خواهند قضاوت کنند؟ با صدای بلند می گویم که برایم مهم نیست.
اگر کسی بخواهد من را از زندگی اش حذف کند، مطمئنم که اول و آخر تنها کسی که ضرر کرده خود آن آدم است نه من.  
+ یک دوستی دارم، آدم فوق العاده مهربان و با جنبه ای است. یکبار یادم نیست سر چه موضوعی آنقدر عصبانی شده بودم که در آن لحظه تنها کاری که از شدت عصبانیت می توانستم انجام دهم این بود که یک اس ام اس بدهم به این دوستم ( بعد جالب اینجاست که آنموقع شاید بیشتر از سه روز از دوستی مان نمی گذشت!) اما خب، مسبب ناراحتی ام هم خودش بود. خلاصه اینکه این دوست جواب جالبی بهم داد.  گفت: "تو وقتی عصبانی می شی، خیلی ترسناک می شی." و بعدش هم کلی حرف زد تا من عصبانیتم بخوابد. الآن که داشتم اولین آیتم این پست را می خواندم یاد میزان ترسناکی خودم در بروز عصبانیت افتادم!




Sunday

کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد


کلماتم کم آورده اند در توصیف...

Saturday



تلخ می گذرد. پلیس های ضد شورش حمله می کنند و مردم پا به فرار می گذارند، جمعیت در چشم بر هم زدنی متفرق می شود. آن وسط پسر جوانی نشسته روی زمین، گریه می کند، سخت گریه می کند و خطاب به مردم داد می زند "فرار نکنید، وایستید، تو رو خدا وایستید، تو رو خدا وایستید، تو رو خدا وایستید."
همه در حال فرارند و با نگرانی پسر را نگاه می کنند و حتی بعضی سرها عقب برگشته و با چشم هایشان می گویند "بلند شو، دِ بلند شو پسر احمق، لعنتی پاشو الآن می رسن بهت." در چشم بر هم زدنی جلوی چشم پسر را سیاهی می گیرد و تا به خودش بیاید دختر چادری گوشه ی لباس پسر را محکم گرفته و دارد با تحکم توی صورتش فریاد می زند " جوگیر نشو، تو رو خدا پاشو." و پسر را چند بار می کشد و بالاخره از زمین بلندش می کند و با هم می دوند.
روز قدس
++++
خسته و درمانده نشسته ایم در تاکسی، نای حرف زدن نداریم و لحظه شماری می کنیم تا زودتر برسیم خانه و دو سه روز فقط بخوابیم! آقایی که کنار راننده نشسته سرش را بر می گرداند عقب و از ما می پرسد دانشجویید؟ دوستم هنوز نای حرف زدن دارد لابد که می گوید "بله"، آقاهه انگار که داغ دلش تازه شده باشد در عرض سه سوت می رود بالای منبر و می گوید "بچه ها کم نیارید! مقاومت کنید! ما به شما افتخار می کنیم . ما امیدمون به شماست که از دست این... نجاتمون بدید و  غیره." دوستانم به من نگاه می کنند که تابلو توی باغ نیستم و حواسم رفته پی بدبختی ها ی خودم. آقاهه یکهو انگار که بهش وحی رسیده باشد می پرسد " ببینم اطلاعاتی که نیستید؟!" داشتم توی دلم جد و آباد طرف را می آوردم جلوی چشمش که ناچار همان دوست اولی که در جای بیجایی ابراز دانشجوییت کرده، رو به آقاهه می گوید" شما امیدوتون به خدا باشه!" و خلاص.
4 شنبه/ 18 آذر
++++
من در دنیا چه دیده ام؟
من زنی را دیده ام که به همسرش خیانت می کند.
که همسرش را با آنکه به او خیانت کرده آشنا می کند.
که آنها با هم دوست می شوند.
دوست هایی به ظاهر خیلی صمیمی
مردهایی که با خود فکر می کنند چه اینهمه زرنگ اند!
و هیهات که نمی دانند چه بسیارند ...
چه بگویم حالا؟
شرمت باد ای زن
شرمت باد


Friday

سیزدهمین قصه - پایان


+ آب هم مثل خدا به شیوه هایی پر رمز و راز حرکت می کند. وقتی در خانه باشد، غیر مستقیم تابع نیروی جاذبه است. در دیوارها و کف زمین آبراهه ی مرموز خود را پیدا می کند و در می رود؛ در مسیرهای نامنتظر و سطوحی که آدم هیچ انتظارش را ندارد، نشت می کند. در سر تاسر خانه تکه پارچه هایی برای گرفتن خیسی و نم وجود داشت، اما هرگز کسی آنها را نمی چلاند. در همه جا کاسه و قابلمه زیر نقاطی که آب چکه می کرد گذاشته شده بود، اما آب از آنها سرازیر می شد و هیچ کس یادش نمی آمد آنها را خالی کند. دیوارها به دلیل خیسی مداوم پوسته پوسته شده بودند. در اتاق زیر شیروانی دیوارها به قدری سست بود که با یک هل دادن مانند دندانی لق فرو می ریخت.
+ و احساس من؟ شرمندگی. بابت دروغی که گفته بودم. البته که من کتاب ها را بیشتر از مردم دوست داشتم. البته که من برای جین ایر بیشتر از غریبه ای که دستش را روی اهرم گذاشته بود، ارزش قائل بودم. البته که تمام نوشته های شکسپیر بیش از زندگی یک انسان ارزش داشت. البته. برخلاف خانم وینتر، من از بر زبان آوردن چنین حقیقتی خجالت می کشیدم.
+ قصه این طور شروع شد.
تصورش را بکن: یک پسر و یک دختر، یکی پولدار، یکی فقیر. بیشتر اوقات دختر است که پول و پله ای ندارد و در قصه ای هم که من تعریف می کنم، همین طور است. در این قصه از ضیافت خبری نیست. قدم زدن در جنگل کافی است تا این دو تا سر راه یکدیگر قرار بگیرند. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. این قصه مال یکی از دوران است. کدوی دختر قصه ی ما واقعآً کدو است و او بعد از نیمه شب آهسته و ناتوان به خانه می رود. او مورد تعدی قرار گرفته. فردا هیچ سربازی با دمپایی پوست خزدار دم در خانه اش نمی رود. او خودش این را می داند. احمق که نیست. به هر حال باردار است.
در بقیه ی داستان، سیندرلا دختری به دنیا می آورد. نوزاد را در فقر و کثافت بزرگ می کند و بعد از چند سال بچه را در خانه ی فردی که به او تعدی کرده بود، به امان خدا رها می کند. قصه ناغافل تمام می شود.

Wednesday

سیزدهمین قصه - قسمت اول





 شرح زندگی افرادی که مرده اند، صرفاً حکم سرگرمی را برایم دارد. کار اصلی من در کتابفروشی است. شغل من فروختن کتاب نیست؟ پدرم این کار را می کند. وظیفه ی من فقط مراقبت از آنهاست. گهگاه یک جلد کتاب را بیرون می آورم و یکی دو صفحه از آن را می خوانم. از هرچه بگذریم، کتاب خواندن طرز حرف زدن را هم درست می کند. هرچند آنها در آن حد قدیمی نیستند که بابت قدمتشان با ارزش باشند و نه آنقدر مهم که کلکسیونری به دنبال آنها باشد، وظیفه ام برایم عزیز است. به هر حال اغلب محتوای داخل آنها هم به اندازه ی بیرونشان کسل کننده است. اما محتوای آنها هرقدر هم مبتذل باشد، همیشه مطالبی وجود دارد که مرا تحت تأثیر قرار دهد. این کلمات برای کسی که حالا جزو زنده ها به حساب نمی آید، انقدر چشم گیر بوده که آنها را به رشته ی تحریر درآورد. مردم با مردن غیبشان می زند. صدایشان، خنده شان، گرمی نفس هایشان، تن و بدنشان و بالاخره استخوانهایشان. تمام خاطرات در قید حیات آنها متوقف می شود. این امری دلهره آور و طبیعی است. با این حال در ارتباط با این زوال، برای عده ای استثناهایی وجود دارد چون با کتاب هایی که می نویسند، در واقع وجودشان تداوم پیدا می کند. ما می توانیم دوباره آنها را کشف کنیم. خنده و شوخی آنها، آهنگ صدایشان و خلق و خویشان را. آنها از طریق کلمات نوشته شده می توانند تو را عصبانی یا شاد کنند. می توانند مایه ی تسلی تو شوند. می توانند تو را مات و مبهوت کنند. می توانند تو را متحول کنند. و همه ی اینها ، هر چند حالا آنها در قید حیات نیستند، مانند اجساد منجمد در یخ که طبق قانون طبیعت باقی می مانند ، به کمک معجزه ی جوهر روی کاغذ یادداشت حفظ می شوند، که این خود نوعی سحر و افسون است.
سیزدهمین قصه/ نوشته ی داین سترفیلد/ ترجمه نفیسه معتکف/ نشر البرز/ 7900 تومان


Tuesday

اعتراف


من وقتی در خیابان های تهران می دوم، وقتی دوستانم را در شلوغی ها گم می کنم، وقتی ترس در تمام سلول های بدنم می دود فقط به یک چیز فکر می کنم؛ به مادرم! به اینکه نمی داند کجایم، چه می کنم، هزار بار قسم داده که خودم را قاطی درگیری ها نکنم... من موقع فرار فقط به این فکر می کنم که نباید گیر بیفتم حالا به هر ترفندی که شده.

این هم رمز موفقیت من که تا حالا خیلی جا خالی داده ام!