+ آب هم مثل خدا به شیوه هایی پر رمز و راز حرکت می کند. وقتی در خانه باشد، غیر مستقیم تابع نیروی جاذبه است. در دیوارها و کف زمین آبراهه ی مرموز خود را پیدا می کند و در می رود؛ در مسیرهای نامنتظر و سطوحی که آدم هیچ انتظارش را ندارد، نشت می کند. در سر تاسر خانه تکه پارچه هایی برای گرفتن خیسی و نم وجود داشت، اما هرگز کسی آنها را نمی چلاند. در همه جا کاسه و قابلمه زیر نقاطی که آب چکه می کرد گذاشته شده بود، اما آب از آنها سرازیر می شد و هیچ کس یادش نمی آمد آنها را خالی کند. دیوارها به دلیل خیسی مداوم پوسته پوسته شده بودند. در اتاق زیر شیروانی دیوارها به قدری سست بود که با یک هل دادن مانند دندانی لق فرو می ریخت.
+ و احساس من؟ شرمندگی. بابت دروغی که گفته بودم. البته که من کتاب ها را بیشتر از مردم دوست داشتم. البته که من برای جین ایر بیشتر از غریبه ای که دستش را روی اهرم گذاشته بود، ارزش قائل بودم. البته که تمام نوشته های شکسپیر بیش از زندگی یک انسان ارزش داشت. البته. برخلاف خانم وینتر، من از بر زبان آوردن چنین حقیقتی خجالت می کشیدم.
+ قصه این طور شروع شد.
تصورش را بکن: یک پسر و یک دختر، یکی پولدار، یکی فقیر. بیشتر اوقات دختر است که پول و پله ای ندارد و در قصه ای هم که من تعریف می کنم، همین طور است. در این قصه از ضیافت خبری نیست. قدم زدن در جنگل کافی است تا این دو تا سر راه یکدیگر قرار بگیرند. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. این قصه مال یکی از دوران است. کدوی دختر قصه ی ما واقعآً کدو است و او بعد از نیمه شب آهسته و ناتوان به خانه می رود. او مورد تعدی قرار گرفته. فردا هیچ سربازی با دمپایی پوست خزدار دم در خانه اش نمی رود. او خودش این را می داند. احمق که نیست. به هر حال باردار است.
در بقیه ی داستان، سیندرلا دختری به دنیا می آورد. نوزاد را در فقر و کثافت بزرگ می کند و بعد از چند سال بچه را در خانه ی فردی که به او تعدی کرده بود، به امان خدا رها می کند. قصه ناغافل تمام می شود.