من وقتی در خیابان های تهران می دوم، وقتی دوستانم را در شلوغی ها گم می کنم، وقتی ترس در تمام سلول های بدنم می دود فقط به یک چیز فکر می کنم؛ به مادرم! به اینکه نمی داند کجایم، چه می کنم، هزار بار قسم داده که خودم را قاطی درگیری ها نکنم... من موقع فرار فقط به این فکر می کنم که نباید گیر بیفتم حالا به هر ترفندی که شده.
این هم رمز موفقیت من که تا حالا خیلی جا خالی داده ام!