دیشب در به در دنبال یک وبلاگ می گشتم که نویسنده ش خوب نوشته باشه، انقدر خوب که داستان منو با خودش ببره. وقتایی که حالم خیلی بد می شه به کسی یا چیزی احتیاج پیدا می کنم که حواسمو از خودم پرت کنه. یه وبلاگ قدیمی رو می شناختم که انقدر غرقم می کرد که تا ساعت ها گذشت زمان را احساس نکنم. یک مدت طولانی نمی نوشت، دیشب که تو گوگل سرچش کردم دیدم دوباره شروع به نوشتن کرده. از اینکه ارشد قبول شده بود خوشحال شدم … پست های جدیدش دو تا بیشتر نبود، یکی واسه مرداد و یکی هم شهریور، اما انقدر پست های طولانی ای نوشته بوده که یک ساعت و نیم به طور مداوم زل زده بودم به صفحه نوت بوک و داشتم می خوندم. امروز و فردا تعطیلم… قرار بود بریم شمال اما نشد. چند تا کتاب دست نخورده دارم که این دو روز بهترین موقعیت برای خوندنشه. آدمای زیادی دور و برم می چرخن، اما هیچ وقت مثل این روزا احساس تنهایی بیخ گلوم نچسبیده بود! راستش بیشتر از تنهایی شبیه بی کسی می مونه این حس…
محض رضای خدا یکی پیدا بشه که قبل از خودش یک ذره به دیگران فکر کنه… نفسم بند اومده دیگه.
1 comment:
دلتنگی آدما مثل باد و بارون پاییزی شاخ و برگ روحو به یغما می بره مهم نیست جای حافظه تاریخی توی مغزه یا توقلب مهم اینه که همه آدمااز حافظه بلند مدت برخوردار نیستن حالا نمی دونم این بار هستی وجودشونو سبک تر می کنه یا سنگین تر اما مطمئنم که دلتنگی هاشونو کم و زیاد می کنه
دوست قدیمی سلام نگات همیشه سبز و چشات خندان
Post a Comment