Thursday

از همین نزدیکی


  1. دوره ی درمان بابا تمام شد. حالش خوب است و این یعنی سرطان از بین رفته و از این پس ماهیانه فقط یکبار ویزیت خواهد شد. من هم هنوز باورم نمی شود ... دکتر معتقد بود بدنش نسبت به دارو خیلی خوب جواب داده و چیزی شبیه به معجزه اتفاق افتاده است.
  2. پرهام حالش خوب شده است. مصرف قرص های ترک اعتیادش به یک قرص در طی روز محدود شده، چند روز پیش از اورژانس اجتماعی آمدند دیدنش ... و بهترین اتفاق اینکه اسمش در پرونده از پرهام بهزیستی  به پرهام ح... تغییر پیدا کرد. چند روز پیش که رفته بودم داخل بخش تا به دوستم در کارهایش کمک کنم یک خانمی همراه پسر کوچکش آمد و با لبخند گفت پسرش آمده تا از پرسنل بیمارستان تشکر کند. پسرک چند هفته ی قبلش ICU بوده به گمانم، بعد از تشکر هم با کادویی در دست رفت سراغ پرهام ... ( آدم ها به طرز غریبی خوبند.)
  3. بعد هم اینکه اصولاً توجیهی از طرف هیچ کدامتان قابل قبول نیست! من با اینهمه مشغله هنوز هم چند خطی در راه خدا (!) می نویسم آنوقت شما با آنهمه مشغله اصلاً به روی مبارکتان نمی آورید که چشم ما به صفحه ی وبلاگتان خشک شده است. آقا جان بنویسید ... وبلاگ نوشتن صد در این دنیا و صد در آخرت پاداش دارد.
  4. بیست و دوم مچ بندم را خواهم بست. به پاس تمام همدلی ها و مقاومت ها و به یاد تمام دوستانی که دیگر در بین ما نیستند.

Tuesday

پرهام


شب ها وقتی به وجدانم رجوع می کنم می بینم بر عکس نظر همه که می گویند آدم خوش اخلاق و مهربانی هستم، یک آدم کاملاً بی تفاوت ـ به خصوص نسبت به آدم ها ـ هستم که به هیچ وجه یک قدم هم از این اخلاقم دور نشده ام. داستان پرهام " پسر چهار ساله ای که پدر و مادر معتادش وی را نیز به کراک معتاد کرده اند" اذیتم می کند، بچه ی طفلکی کارش به ICU کشیده بود و در حال حاضر تحویل بهزیستی شده و یک مادر یار مراقب اوست. کادر پزشکی در حال ترک دادن بچه هستند اما گاهی که مواد به بدنش نمی رسد پرهام خودش را به در و دیوار می زند... وقتی هم که حالش نسبتاً خوب باشد دائماً سراغ پدر و مادرش را می گیرد و در سالن بیمارستان تلوتلو خوران به این سو و آن سو می رود، وقتی این بچه از کنارم رد می شود سرم را می اندازم پائین و بر خلاف دیگران که دوره اش می کنند و دست نوازش به سرش می کشند هرچه زودتر از کنارش فرار می کنم، نمی دانم شاید هم از واژه ی انسانیت است که فرار می کنم نه صرفاً خود آن بچه.
دیروز آمده بود پیش من، با کلیدهای کیبورد ور می رفت، گاهی هم گوشی موبایل را برمیداشت و دکمه ها را تند تند فشار می داد. دوستم قربان صدقه اش می رفت و حسابی با هم دوست شده بودند اما من واقعاً به طرز غریبی جلوی این بچه لال می شوم و زبانم قفل می کند.
چند هفته ی پیش محل کارم عوض شد و حالا مسئول دفتر مترون بیمارستان شده ام. کار حساسی است و مسئولیت زیادی دارد، نمی دانم چرا  ولی گاهی دست سرنوشت آدم را در مسیری قرار می دهد که ...
افکارم پریشان است ، هنوز به وضعیت جدید عادت نکرده ام. وقتی آدم ها زیاد به من اعتماد می کنند ندانسته اذیتم می کنند.