Tuesday

پرهام


شب ها وقتی به وجدانم رجوع می کنم می بینم بر عکس نظر همه که می گویند آدم خوش اخلاق و مهربانی هستم، یک آدم کاملاً بی تفاوت ـ به خصوص نسبت به آدم ها ـ هستم که به هیچ وجه یک قدم هم از این اخلاقم دور نشده ام. داستان پرهام " پسر چهار ساله ای که پدر و مادر معتادش وی را نیز به کراک معتاد کرده اند" اذیتم می کند، بچه ی طفلکی کارش به ICU کشیده بود و در حال حاضر تحویل بهزیستی شده و یک مادر یار مراقب اوست. کادر پزشکی در حال ترک دادن بچه هستند اما گاهی که مواد به بدنش نمی رسد پرهام خودش را به در و دیوار می زند... وقتی هم که حالش نسبتاً خوب باشد دائماً سراغ پدر و مادرش را می گیرد و در سالن بیمارستان تلوتلو خوران به این سو و آن سو می رود، وقتی این بچه از کنارم رد می شود سرم را می اندازم پائین و بر خلاف دیگران که دوره اش می کنند و دست نوازش به سرش می کشند هرچه زودتر از کنارش فرار می کنم، نمی دانم شاید هم از واژه ی انسانیت است که فرار می کنم نه صرفاً خود آن بچه.
دیروز آمده بود پیش من، با کلیدهای کیبورد ور می رفت، گاهی هم گوشی موبایل را برمیداشت و دکمه ها را تند تند فشار می داد. دوستم قربان صدقه اش می رفت و حسابی با هم دوست شده بودند اما من واقعاً به طرز غریبی جلوی این بچه لال می شوم و زبانم قفل می کند.
چند هفته ی پیش محل کارم عوض شد و حالا مسئول دفتر مترون بیمارستان شده ام. کار حساسی است و مسئولیت زیادی دارد، نمی دانم چرا  ولی گاهی دست سرنوشت آدم را در مسیری قرار می دهد که ...
افکارم پریشان است ، هنوز به وضعیت جدید عادت نکرده ام. وقتی آدم ها زیاد به من اعتماد می کنند ندانسته اذیتم می کنند.