Sunday



 سکوت غم انگیز من…

عنوان ندارد.


نمی دانم چرا! ولی همیشه فکر می کردم اوضاع بهتر می شود، اصلاً شاید به خاطر همین طرز تفکر توانستم 5-6 ماه صبر کنم و در برابر همه چیز سکوت کنم.
از صبح اوضاع خوب بود اما تقریباً می دانستم که امروز خوب تمام نمی شود. یعنی یک جای کار بدجور می لنگید و ناخودآگاه مثل انبار مهماتی شده بودم که فقط منتظر یک جرقه است! به درست یا غلط تقریباً صد در صد آدم های اطراف من معتقدند آدم آرام و صلح جویی هستم اما همه چیز عوض شد. اصلاً نفهمیدم چطور رسیدم جلوی دفتر، چطور شروع به حرف زدن کردم، فقط یک لحظه به خودم آمدم که داشتم سر رئیسم داد می زدم. کنترل اوضاع از دست همه خارج شده بود و من فقط داشتم تمام بی عرضگی هایش را جلوی چشمش می آوردم. خیلی تلاش شد که آرام شوم اما نشد. خودش هم دست و پایش را گم کرده بود و تقریباً لال شده بود. سعی می کرد لبخند بزند و آرامم کند اما … اما حالت نگاهم هم از شدت عصبانیت عوض شده بود، و حتی با نگاهم تحقیرش می کردم.­
همه می گویند محیط کار آنهم از نوع دولتی اش همین است. همین است یعنی اینکه یکی همه چیز را بپیچاند و نود در صد وقتش را صرف لاس زدن کند و یکی دیگر هم جور کم کاری های آن یک نفر را بکشد. شاید هم فکر می کردند گوش های دراز من از زیر مقنعه دیده نمی شود!
دیگر به ستوه آمده بودم و هرچند هم که بقیه می گفتند اینطوری برخورد نکن و از تو بزرگترند و از این حرف ها … کلاً نمی شنیدم. شاید بقیه جرئتش را نداشتند، البته من هم فکر نمی کردم خیلی سوپرمن هستم اما واقعاً به این کار و پولش آنقدر که آنها در بندش بودند نیاز نداشتم و از طرفی هیچ پولی هرچقدر هم که باشد نمی تواند شعورم را زیر سوال ببرد.
پس کاری را کردم که هم عقلم و هم احساسم انجامش را تأیید می کرد.
یک هفته از این ماجرا گذشت. همکارم اس ام اس پشت اس ام اس که ببخش و از این خزعبلات! من هم که یک دنده! جواب ندادم. به آن یکی دوستم زنگ زده بود که اگر سپید با من حرف نزند می میرم‼! من هم که گوش هایم دراز ….
آقای رئیس فردایش مریض شد و رفت زیر سرم، دو روز بعدش هم اصلاً نیامد.  وقتی هم که آمد سعی می کرد یک جوری رفتار کند که یعنی من عددی نیستم! برایم فرقی نمی کرد. چون دعوا سر هیچ و پوچ شروع نشده بود که بخواهد با محل نگذاشتن تمام شود. من هم اصولاً برای بزرگ کردن دیگران ساخته نشده ام.
خلاصه اینکه فعلاً اوضاع همینطور ادامه دارد و من هم همچنان با نیش باز کارم را ادامه می دهم و هیچ کس را هم کما فی سابق آدم حساب نمی کنم!  اینطور آدمی هستم من. یا آنقدر آرامم که اطرافیان خوابشان می برد یا اینکه یکدفعه هوس می کنم با یک پارچ آب یخ از خواب بیدارشان کنم! اصلاً هم پشیمان نمی شوم.