وقتی مدت زیادی از ننوشتن می گذره، دوباره نوشتن خیلی سخت می شه. تقریباً یک ماه و چند روزی می شه که رسماً دارم می رم سر کار. منظور از "سرِ کار" اونم با این غلظت یعنی کاری که تایم مشخص، حقوق ثابت، بیمه و از این دست مزخرفات داره. اغلب وقتی برمی گردم خونه اینقدر خسته ام که چیزی از مابقی زندگی نمی فهمم. یعنی الآن دقیقاً می خوام این نبودن هام رو یک جا توجیه کنم!
محل کارم بیمارستانه! اینکه بیمارستان چه ربطی به من می تونه داشته باشه رو فقط خدا می دونه و لاغیر. خب، اعتراف می کنم که این مدل کار کردن تصمیم خودم بود چون معتقد بودم کار کردن تو یک تایم مشخص خیلی بهتر از اینه که یکدفعه مجبور باشی برای کاری مثل ترجمه چند شب پشت سر هم بیدار بمونی. هرچند که الآن هم یک شب در میون باید بیدار بمونم! بیرون کار کردن واقعاً سخته ... محیط کاری من هم یکجور عجیبی عذاب آوره، همه به طرز وحشتناکی زیرآب همدیگه رو می زنن، دائماً تلاش می کنن با پدیده ی به قول خودشون "زرنگی" کارشون رو گردن یکی دیگه بندازن! و هیچ کس هم خدا رو شکر مسئولیت کارش رو به عهده نمی گیره. حالا در کنار تمام این سختی ها فکر کن که من باید بست بشینم پشت یک کامپیوتر و چیزی بیشتر از 200 تا ارباب رجوع عصبانی و بی حوصله رو در طی یک شیفت کاری تحمل کنم.
بعد از تمام این ها هم تازه باید بشینم درس بخونم یا برم دانشگاه. البته فعلاً این 13 روز عید رو راحتم، راستی عیدتون مبارک! ناگفته نماند که بهترین تبریک عیدی که امسال شنیدم از امید بود که خیلی باحال سال نو رو به جد و آبادمون تبریک گفت!
از من به شما نصیحت اگر خواستین جایی کار کنین هیچ وقت خودتون رو در بدو ورود "خر کار" نشون ندین ... یعنی اشتباه منو تکرار نکنین. من درست با پنج نفر دیگه آغاز به کار کردم که از هر پنج نفر با اختلاف سنی تقریباً زیادی کوچیکترم اما در کمال ناباوری تمام شیفت های شب و حتی سیزده بدر در کمال نامردی 24 ساعته باید بیمارستان باشم، حالا اونای دیگه شیفت شب نمی دونن چیه اصلاً! ریتم زندگیم شدیداً بهم ریخته، تو این مدت کتابای زیادی خوندم اما اگر الآن ازم بپرسن مثلاً داستان فلان کتاب چی بود؟ واقعاً یادم نمی یاد و حرفی برای گفتن نخواهم داشت و این یعنی فاجعه.
حالا که سر درد و دلم باز شده اجازه بدین پشت سر رئیسم هم یک ذره حرف بزنم و خلاص! می دونید؟ من بیشتر از همه از دست رئیسم عصبانیم! یعنی واقعاً نمی دونم چه سیستمی اجازه می ده که یک پسر بیست و چند ساله که سابقه ی کار تو هیچ بخشی از بیمارستان رو نداره بیاد واسه چند تا آدم دیگه تصمیم گیری کنه ... که چی؟ طرف برادر مدیر شرکتی هست که با بیمارستان طرف قرارداده! آخه دیگه هر آدم بیشعوری هم می دونه که طبق برنامه ی کاری هر ماه، اگر فرضاً من امروز off باشم دیگه نباید انتظار داشت برم بیمارستان، این دقیقاً همونقدر مسخره اس که دانش آموزی جمعه بخواد بره مدرسه! اما متأسفانه این آقای رئیس امروز رسماً گند زد به یک روز تعطیلی من. من واقعاً برام قابل درک نیست، یعنی فهمیدنش اینقدر سخته که کسی که فردا شیفت عصر و شب باید بیمارستان باشه طبعاً امروز باید استراحت کنه؟ که یک روز در میون باید off باشه تا شیفتای عصر و شب رو بتونه تحمل کنه؟ یعنی واقعاً خنده داره که بخوام از 24 ساعت شیفت و 48 ساعت off حرف بزنم که قانون کار هست مثلاً ...
اما امروز این گوشی من اعصاب منو بهم ریخت از بس که این آدم مسخره هی زنگ زد. منم از لجم جواب ندادم. یعنی واقعاً انتظار داره من مثل ربات کار کنم و خواب و زندگی هم لابد برای ایشون معنی نداره و چیز دور از ذهنی به نظر می یاد!
می گن سال نو از بهارش پیداست، منم که ترکوندم از بس غر غر کردم اول بسم الله! اما الان حالم بهتر شد...