+ می نویسم تا یادم بماند که همه چیز دیگر تمام شده، تمامش کرده ام. تا به حال یکبار اینطور ناگهانی خودم را عقب کشیده ام، پس باز هم می توانم. اسمش را بگذار دوستی یا هر چیز گند دیگری، خیلی از آدمها، خیلی از دوستی ها، خیلی از رابطه ها برای من مرده اند. دیگر برنمی گردم پرونده های خاک خورده را از بایگانی بکشم بیرون و با چرا و چطور کردن های مدام، خودم را عذاب دهم. اصلاً آقا جان من آنقدر بی رحمم که بخشش در کارم نیست، حالا هر چقدر هم که به قیافه ام نیاید.
توضیح نمی دهم. من مسئول میزان فهم و شعور هیچ کس نیستم.
می خواهند قضاوت کنند؟ با صدای بلند می گویم که برایم مهم نیست.
اگر کسی بخواهد من را از زندگی اش حذف کند، مطمئنم که اول و آخر تنها کسی که ضرر کرده خود آن آدم است نه من.
+ یک دوستی دارم، آدم فوق العاده مهربان و با جنبه ای است. یکبار یادم نیست سر چه موضوعی آنقدر عصبانی شده بودم که در آن لحظه تنها کاری که از شدت عصبانیت می توانستم انجام دهم این بود که یک اس ام اس بدهم به این دوستم ( بعد جالب اینجاست که آنموقع شاید بیشتر از سه روز از دوستی مان نمی گذشت!) اما خب، مسبب ناراحتی ام هم خودش بود. خلاصه اینکه این دوست جواب جالبی بهم داد. گفت: "تو وقتی عصبانی می شی، خیلی ترسناک می شی." و بعدش هم کلی حرف زد تا من عصبانیتم بخوابد. الآن که داشتم اولین آیتم این پست را می خواندم یاد میزان ترسناکی خودم در بروز عصبانیت افتادم!