Thursday

از ته دل


 خدایا شکرت ...

Friday

حافظه

کی فکرشو می کرد که یک روز سپیدار بیشتر از 8 بار پسورد اکانت بلاگرشو  وارد کنه تا بالاخره بتونه وارد صفحه اصلی بشه؟!

Tuesday

...

دست من نيست ...
نفسم،  از عطر تو كلافه مي شه ...

Saturday

Take Easy

عمق فاجعه خيلي كه زياد باشد، پر پر 12 ساعت به خاطرش مي توانم ناراحت باشم!

Friday

بي انصاف

بيش از يكسال دلتنگي بس نيست؟

Sunday



 سکوت غم انگیز من…

عنوان ندارد.


نمی دانم چرا! ولی همیشه فکر می کردم اوضاع بهتر می شود، اصلاً شاید به خاطر همین طرز تفکر توانستم 5-6 ماه صبر کنم و در برابر همه چیز سکوت کنم.
از صبح اوضاع خوب بود اما تقریباً می دانستم که امروز خوب تمام نمی شود. یعنی یک جای کار بدجور می لنگید و ناخودآگاه مثل انبار مهماتی شده بودم که فقط منتظر یک جرقه است! به درست یا غلط تقریباً صد در صد آدم های اطراف من معتقدند آدم آرام و صلح جویی هستم اما همه چیز عوض شد. اصلاً نفهمیدم چطور رسیدم جلوی دفتر، چطور شروع به حرف زدن کردم، فقط یک لحظه به خودم آمدم که داشتم سر رئیسم داد می زدم. کنترل اوضاع از دست همه خارج شده بود و من فقط داشتم تمام بی عرضگی هایش را جلوی چشمش می آوردم. خیلی تلاش شد که آرام شوم اما نشد. خودش هم دست و پایش را گم کرده بود و تقریباً لال شده بود. سعی می کرد لبخند بزند و آرامم کند اما … اما حالت نگاهم هم از شدت عصبانیت عوض شده بود، و حتی با نگاهم تحقیرش می کردم.­
همه می گویند محیط کار آنهم از نوع دولتی اش همین است. همین است یعنی اینکه یکی همه چیز را بپیچاند و نود در صد وقتش را صرف لاس زدن کند و یکی دیگر هم جور کم کاری های آن یک نفر را بکشد. شاید هم فکر می کردند گوش های دراز من از زیر مقنعه دیده نمی شود!
دیگر به ستوه آمده بودم و هرچند هم که بقیه می گفتند اینطوری برخورد نکن و از تو بزرگترند و از این حرف ها … کلاً نمی شنیدم. شاید بقیه جرئتش را نداشتند، البته من هم فکر نمی کردم خیلی سوپرمن هستم اما واقعاً به این کار و پولش آنقدر که آنها در بندش بودند نیاز نداشتم و از طرفی هیچ پولی هرچقدر هم که باشد نمی تواند شعورم را زیر سوال ببرد.
پس کاری را کردم که هم عقلم و هم احساسم انجامش را تأیید می کرد.
یک هفته از این ماجرا گذشت. همکارم اس ام اس پشت اس ام اس که ببخش و از این خزعبلات! من هم که یک دنده! جواب ندادم. به آن یکی دوستم زنگ زده بود که اگر سپید با من حرف نزند می میرم‼! من هم که گوش هایم دراز ….
آقای رئیس فردایش مریض شد و رفت زیر سرم، دو روز بعدش هم اصلاً نیامد.  وقتی هم که آمد سعی می کرد یک جوری رفتار کند که یعنی من عددی نیستم! برایم فرقی نمی کرد. چون دعوا سر هیچ و پوچ شروع نشده بود که بخواهد با محل نگذاشتن تمام شود. من هم اصولاً برای بزرگ کردن دیگران ساخته نشده ام.
خلاصه اینکه فعلاً اوضاع همینطور ادامه دارد و من هم همچنان با نیش باز کارم را ادامه می دهم و هیچ کس را هم کما فی سابق آدم حساب نمی کنم!  اینطور آدمی هستم من. یا آنقدر آرامم که اطرافیان خوابشان می برد یا اینکه یکدفعه هوس می کنم با یک پارچ آب یخ از خواب بیدارشان کنم! اصلاً هم پشیمان نمی شوم.

Wednesday


هوا سرمای مطبوعی دارد، نور ضعیف خورشید هم از لابه لای شاخ و برگ درختان راه خود را پیدا می کند. روزگار به آرامش می گذرد و پائیز آرام تر و غم انگیزتر از همیشه مسیر خود را طی می کند.
اوج غربت پائیز را می شود در حیاط کاخ نیاوران یا شاید فرودگاه امام خمینی و حتی مهرآباد حس کرد. انگار که آخرین پله ای را که می خواهی طی کنی بلندتر از تمام پله های قبلی بوده است! بلندتر از تمام پله های قبلی
++++
محض رضای خدا وقتی کسی را می بینید که دارد از خط عابر پیاده می گذرد پای مبارکتان را محکم تر روی پدال گاز فشار ندهید(!)
++++
تازگی ها حرکت خوبی را از کسی یاد گرفته ام. در مقابل آدم هایی که با استیصال به سراغم می آیند؛ بعد از اینکه خوب به حرف ها و مشکلاتشان گوش کردم با اطمینان پلک می زنم و با لبخند آرامش بخشی روانه شان می کنم. بعد تازه ماجرا برای خودم شروع می شود که چطور گره از مشکل باز کنم! شاید نهایتاً با دو روز تأخیر مشکل به کل حل شود. یاد گرفته ام که آرامش داشتن و آرامش بخشیدن چقدر به جوّ کار کمک می کند. کار تیمی، البته از نوع واقعی اش که همیشه آرزویش را داشته ام تحقق یافته و این روزها هیچ چیز نمی تواند سر خوشی ام را از انجام چنین کاری زایل کند.

Friday


دیشب در به در دنبال یک وبلاگ می گشتم که نویسنده ش خوب نوشته باشه، انقدر خوب که داستان منو با خودش ببره. وقتایی که حالم خیلی بد می شه به کسی یا چیزی احتیاج پیدا می کنم که حواسمو از خودم پرت کنه. یه وبلاگ قدیمی رو می شناختم که انقدر غرقم می کرد که تا ساعت ها گذشت زمان را احساس نکنم. یک مدت طولانی نمی نوشت، دیشب که تو گوگل سرچش کردم دیدم دوباره شروع به نوشتن کرده. از اینکه ارشد قبول شده بود خوشحال شدم … پست های جدیدش دو تا بیشتر نبود، یکی واسه مرداد و یکی هم شهریور، اما انقدر پست های طولانی ای نوشته بوده که یک ساعت و نیم به طور مداوم زل زده بودم به صفحه نوت بوک و داشتم می خوندم. امروز و فردا تعطیلم… قرار بود بریم شمال اما نشد. چند تا کتاب دست نخورده دارم که این دو روز بهترین موقعیت برای خوندنشه. آدمای زیادی دور و برم می چرخن، اما هیچ وقت مثل این روزا احساس تنهایی بیخ گلوم نچسبیده بود! راستش بیشتر از تنهایی شبیه بی کسی می مونه این حس…
محض رضای خدا یکی پیدا بشه که قبل از خودش یک ذره به دیگران فکر کنه… نفسم بند اومده دیگه.